X
تبلیغات
مذهبی بلاغ

مذهبی بلاغ

علمی. تاریخی.ادبی.

مسجد النبی

 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 9:39  توسط رجبعلی مجتبوی  | 

امام حسن مجتبی (ع)

 امام حسن مجتبى (ع)

هوش و ذکاوت

حضرت مجتبى (ع)در سن هفت سالگى در مجلس حضرت رسول (ص) حاضر مى ‏شد، آيات وحى را كه تازه نازل شده بود ياد مى ‏گرفت و در خانه براى مادرش فاطمه (س)

: «قال يا اُمّاه قلّ بيانى و كَلّ لِسانى لعلّ سَيّداً يَرْعانى» ( 1 ) - بحار ج 43 ص 338

حلم‏• و بردبارى؛

يك نفر از اهل شام وارد مدينه شد، حضرت مجتبى (ع) را ديد كه بر مركبى سوار است و چون تحت تأثير تلقينات شوم بنى اميه قرار گرفته بود، شروع به ناسزا گفتن كرد

 فرمود: يا شيخ گمان مى كنم غريب هستى،  وما نمی شناسی شايد امرشما بدست برطرف شود.

«ثم قال أَشهدُ انّك خليفةُ اللّه فى ارَضه، اللّهُ اعلم حيث يجعل رسالته ،كنت أَنت و ابوك ابغضُ خلق اللّهِ الىّ و الان أَنت اَحبّ خلق اللّه الىّ».
- مناقب آل ابى طالب ج 4 ص 19

 ياد حق‏

امام صادق (ع) مى‏ فرمايد: پدرم از پدرش به من حديث كرد كه: حسن بن على بن ابيطالب (ع) از همه اهل زمان خود عابدتر بود، به زهد و بى اعتنائيش به دنيا و فضيلتش كسى نمى ‏رسيد، چون به حج مى ‏رفت، پياده مى ‏رفت و گاهى پا برهنه مى ‏رفت. چون مرگ را ياد مى ‏كرد مى ‏گريست، و چون قبر را ياد مى ‏آورد گريه مى ‏كرد، وقتى بعث و قيامت را ياد مى ‏نمود اشك مى ‏ريخت، وقتى كه گذشتن از صراط را ياد مى ‏آورد مى‏ گريست وقتى كه در مقابل خدا قرار گرفتن را ياد مى ‏آورد فرياد مى ‏كشيد و بيهوش مى ‏شد.
چون به نماز مى ‏ايستاد مفصلهاى بدنش به حركت در مى ‏آمد و چون بهشت و جهنم را ياد مى ‏كرد مانند انسان مار زده مضطرب مى ‏گشت، هر وقت به وقت خواندن قرآن به «يا ايها الذين آمنوا» مى ‏رسيد، مى ‏گفت: لبيك اللهم لبيك.

 جود و انفاق

حضرت مجتبى صلوات الله عليه در احسان و انفاق در راه خدا قدمى برداشت كه منحصر به فرد و از فضائل اختصاصى اوست و آن اينكه: دوبار همه دارايى خويش و سه بار نصف مال خود را در راه خدا انفاق و احسان نمود

«قال الصادق (ع) ان الحسن بن على (ع)حجّ خمسة و عشرين حجّة ما شياً و قاسم الله تعالى ماله مرّتين و فى خبر قاسم ربه ثلاث مرّات و حجّ عشرين حجّة على قدميه».

عمل طاقت فرسا

از جمله فضائل حضرت مجتبى (ع) آنست كه: بيست و پنج بار پياده به زيارت كعبه رفت با آنكه مركبهاى خوب با او برده مى ‏شد ولى بعلت «افضل الاعمال أحمزُها» 4 مسافت چهار صد و پنجاه كيلومتر راه را زير اشعه سوزان آفتاب و روى سنگريزه ‏هاى داغ، پياده مى ‏پيمود تا رضايت خدا را بيشتر فراهم آورد.:
«قال الصادق (ع): ان الحسن بن على (ع)حج خمسة و عشرين حجة ماشياً و قاسم الله ماله مرتين

زهد و وارستگى؛و خوف از محشر

حضرت رضا از پدرانش نقل مى‏ كند: چون رحلت امام حسن (ع) نزديك شد، گريه كرد، گفتند: يا بن رسول الله آيا با آن منزلت كه نسبت به رسول الله (ص) دارى گريه مى ‏كنى؟! با آنكه آن حضرت در تقرب تو نسبت به او، چيزها گفته است؟! بيست بار پياده به حج رفته و سه بار هر چه داشته‏ اى در راه خدا انفاق نموده ‏اى حتى يك نعلين را؟! فرمود: فقط براى دو چيز گريه مى ‏كنم: وحشت موقف قيامت و مفارقت دوستان «فقال انّما أبْكى لخصلتين: لهَول المَطْلَع و فراق الأَحبّة»

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1390ساعت 12:44  توسط رجبعلی مجتبوی  | 

محمد (ص) اسوه حسنه

 

محمد (ص) اسوه حسنه 

 

 

بشر در رفتار فردی و اجتماعی خود، همیشه از الگوهایی پیروی می کند. این الگوها گاه به دلیل برخورداری از ویژگی هایی ارزنده می توانند راهنمای خوبی فراروی زندگی انسان ها باشند. اما در این میان، گاهی برخی افراد به دلیل اشتباه در الگوبرداری، دچار انحرافات و کج روی در زندگی می شوند. با بررسی ابعاد گوناگون زندگی پیامبر گرامی(صلی الله علیه وآله) و با توجه به کمال، جامعیت و جهان شمولی دین اسلام، می توان ادعا کرد: اگر کسانی در زندگی خود به دنبال الگویی مطمئن باشند، نمی توانند الگویی مناسب تر از پیامبر اعظم(صلی الله علیه وآله) برای زندگی خود بیابند. این الگو می تواند ما را برای دست یابی به حیات طیّبه در رفتارهای فردی و اجتماعی رهنمون شود و الگوی تربیتی بی بدیلی به شمار آید. این نوشتار تلاش کرده است ـ هرچند به اختصار ـ با استفاده از منابع اصیل اسلامی، شیوه تربیتی پیامبر اعظم(صلی الله علیه وآله) را ارائه دهد.

انسان موجودی است که به دلیل برخورداری از قوّه فکر و توانایی تشخیص خوبی ها و بدی ها، می تواند با گزینش مسیر درست یا نادرست، آینده زندگی خود را در دو سویه تاریکی یا روشنایی تعیین نماید. در نگاهی کلی به انسان، این نتیجه به دست می آید که هر کس باید در مسیر فطری خود گام نهد تا راه خدادادی را، که مسیری تعیین شده از سوی خدا برای بشر است، بپیماید و با بهره گیری از الگوهایی مطمئن به سوی کمال حرکت نموده، راه راست را از بی راهه ها و کژراهه ها تشخیص دهد. نظریه پردازان علم اخلاق و علوم تربیتی الگوهایی را معرفی می کنند که برخی از آنها بر اساس یافته های علمی و تجربی بشر و تنها به دلیل برتری علمی افراد به عنوان الگو معرفی می شوند. اما با نگاهی به زندگی بزرگان دینی، به ویژه کسانی که راهنمایان بشر در دست یابی به ادیان حق بوده اند، این
حقیقت نمایان می شود که این بزرگان می توانند بهترین الگوهای رفتاری بشر در مسیر درست زندگی باشند. در این میان، پیامبر اعظم(صلی الله علیه وآله)به خاطر دارا بودن شاخصه هایی ممتاز، از همه سزاوارتر است; زیرا از یک سو، پیام آور دینی است پایان دهنده همه ادیان، و شکی نیست که اگر دینی خاتم ادیان بود، باید جامع و دربرگیرنده همه ادیان پیشین بوده و هیچ نقص و کمبودی در آن نباشد. چنین دینی دارای گستره ای وسیع و ابعاد گوناگونی است و می تواند همه نیازهای بشری را برآورده سازد: (وَلاَ رَطْب وَلاَ یَابِس إِلاَّ فِی کِتَاب مُبِین)(انعام: 59); هیچ تر و خشکی نیست، مگر آنکه در کتابی روشنگر بیان شده است.
علاوه بر آن، در قرآن کریم، پیامبر اعظم(صلی الله علیه وآله) به عنوان الگویی نیکو معرفی شده است که همگان باید به آن حضرت تأسّی نمایند: (لَقَدْ کَانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ)(احزاب: 21); مسلّماً برای شما، در زندگی رسول خدا سرمشق نیکویی است. همچنین خداوند درباره آن حضرت می فرماید: (وَإِنَّکَ لَعَلی خُلُق عَظِیم)(قلم: 4); قطعاً تو اخلاق عظیم و برجسته ای داری. همچنین در آیه ای دیگر، خداوند مؤمنان را امر کرده است که از دستورات پیامبر اعظم(صلی الله علیه وآله)پیروی کرده، فرامین او را به جای آورند و آنچه را از آن نهی کرده است، رها سازند: (وَ مَا آتَاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاکُمْ عَنْهُ فَانتَهُوا)(حشر: 7) در آیه دیگری آمده است: (وَأَطِیعُواْ اللّهَ وَالرَّسُولَ لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ)(آل عمران: 132); و از خدا و رسول پیروی کنید تا شاید مورد رحمت قرار گیرید.
بازگشت به سیره پیامبر اعظم(صلی الله علیه وآله) به قدری دارای اهمیت است که خداوند در قرآن کریم، آن حضرت را به عنوان معیار و داوری کاملا مطمئن و پایدار برای بشر معرفی می کند که انسان ها، حتی در مواردی که دچار اختلاف و دوگانگی در رفتار و کردار می شوند، باید به آن حضرت مراجعه نمایند: (فَإِن تَنَازَعْتُمْ فِی شَیْء فَرُدُّوهُ إِلَی اللّهِ وَالرَّسُولِ.)(نساء: 59) بنابراین، اگر کسی این الگو را رها نماید، قطعاً پشیمان خواهد شد و دچار زیانی ابدی خواهد گردید. (یَقُولُ یَا لَیْتَنِی اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِیلا)(فرقان: 27); می گوید: ای کاش با پیامبر راهی فرا می گرفتم.
همه اینها از آن روست که پیامبر اعظم(صلی الله علیه وآله) هر چه را می گوید و عمل می کند و به هر چه دستور می دهد یا از آن نهی می نماید، به دستور و اذن الهی است: (وَ مَا کَانَ لِرَسُول أَنْ یَأْتِیَ بِآیَة إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ)(غافر: 78) و پیروی از آن حضرت مطمئن ترین راه هدایت است: (وَإِن تُطِیعُوهُ تَهْتَدُوا)(نور: 54) به همین دلیل، اعمالی که بدون راهنمایی و هدایت پیامبر باشد، باطل و بی اثر است: (یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَلَا تُبْطِلُوا أَعْمَالَکُمْ)(محمّد: 33); ای کسانی که ایمان آورده اید، خدای را فرمان برید و پیامبر را فرمان برید و کارهاتان را بیهوده تباه نکنید. با این وصف، چه کسی بهتر و شایسته تر از پیامبر اعظم(صلی الله علیه وآله)می تواند به عنوان الگوی تربیتی برای همه افراد بشر باشد؟
در این نوشتار، سعی شده است با تمسّک به سیره اخلاقی آن حضرت در طول زندگی، که از آیات، روایات و کتاب های تاریخی و آثار سیره نویسان به دست می آید، گزارشی هرچند مختصر، از این الگو ارائه گردد. اما پیش از همه، به موفقیت های آن حضرت در اصلاح اخلاق فردی و اجتماعی اشاره می شود.

فرهنگ اعراب جاهلی پیش از اسلام

نگاهی گذرا به روش ها و منش های رفتاری دوران پیش از بعثت، نشان می دهد که عرب جاهلی پیش از اسلام الگوهای بسیار ناشایست و خرافی برای خود برگزیده بود کارا دیفو، اندیشمند فرانسوی، در این باره نقل می کند: عرب ها پیش از پیدایش اسلام، از ارتکاب جنایت و کارهای زشت ابایی نداشتند و محمّد(صلی الله علیه وآله) با آوردن آیینی نو و قوانینی پر ارج، به اصلاح آنان پرداخت و آنها را با یکدیگر متحد ساخت و امورشان را سامان بخشید و از ایشان امّتی ریشه دار و با منزلت و متمدن به وجود آورد.
بنابراین، برخی از رفتارهای ناشایست همانند غارتگری در میان عرب بادیه نشین پیش از اسلام به صورت یک کار تفریحی محسوب می شد. همچنین رقابت های بسیار سخت درباره آب و چراگاه های کمیاب در جزیرة العرب و به دنبال آن، کشمکش های فراوان و جنگ های طاقت فرسا نیز نشانه دیگری از عقب ماندگی فرهنگی آنان بود.

دلایل موفقیت پیامبر(صلی الله علیه وآله) در تربیت

پیامبر گرامی(صلی الله علیه وآله) در تربیت انسان ها، موفقیت های شایانی داشت، به گونه ای که در زمان کوتاهی، دایره تربیتی ایشان از جزیرة العرب، که مردم آن تا آن زمان در خشن ترین حالات زندگی می کردند، گذشت و آوازه آن به مناطق بسیار دوردست رسید. برای این توفیق، دلایل زیادی می توان برشمرد که برخی از آنها عبارتند از:

الف. ویژگی های اخلاقی و رفتاری پیامبر

1. مهربانیِ با مؤمنان و دوستان: (مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَالَّذِینَ مَعَهُ أَشِدَّاء عَلَی الْکُفَّارِ رُحَمَاء بَیْنَهُمْ) (فتح: 29); محمّد فرستاده خداست و کسانی که با اویند بر کافران سرسخت و در میان خود مهربانند.
(عَزِیزٌ عَلَیْهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِیصٌ عَلَیْکُم بِالْمُؤْمِنِینَ رَؤُوفٌ رَحِیمٌ) (توبه: 128); به رنج افتادنتان بر او گران و دشوار است; به شما دلبسته است و به مؤمنان دلسوز و مهربان.

2. جانفشانی در ترویج دین و تربیت اخلاقی مردم: (فَلَعَلَّکَ بَاخِعٌ نَفْسَکَ عَلَی آثَارِهِمْ إِن لَمْ یُؤْمِنُوا بِهَذَا الْحَدِیثِ أَسَفاً) (کهف: 6); شاید تو بر پی آنان، اگر به این سخن ایمان نیاورند، خود را از اندوه خواهی کشت.

3. فروتنی و تواضع در دعوت مردم به ایمان: (فَبَِما رَحْمَة مِنَ اللّهِ لِنتَ لَهُمْ وَلَوْ کُنتَ فَظّاً غَلِیظَ الْقَلْبِ لاَنفَضُّواْ مِنْ حَوْلِکَ) (آل عمران: 159); به خاطر مهر و بخشایشی از خداست که برای ایشان نرم شدی، و اگر درشتخوی و سخت دل بودی از گِردت پراکنده می شدند.

4. برخورداری از شخصیتی والا و اخلاقی نیکو: (وَ إِنَّکَ لَعَلی خُلُق عَظِیم.) (قلم: 4)

این همه موجب شد تا پیامبر اعظم(صلی الله علیه وآله) بتواند در هدف و راه خویش توفیق یابد.
 

ب. غنای محتوای تربیت
 

به دلیل آنکه سیره تربیتی و تبلیغی پیامبر اعظم(صلی الله علیه وآله)ریشه در وحی و فرمان الهی دارد و منبعث از علم لایتناهی الهی است، همه نیازهای حقیقی بشر را دربر می گیرد. به همین دلیل، این محتوا دارای جذابیت های زیادی است

ج. نیاز بشری

طلوع دین مبین اسلام و آغاز تربیت نبوی با دورانی همزمان بود که مردم، به ویژه ساکنان جزیرة العرب، خود را نیازمند مصلحی می دانستند که آنان را از این مسیر به راهی هدایت کند که بتوانند به این مصایب و نگرانی ها پایان دهند. برای مثال، وجود جنگ های قبیله ای میان دو قوم «اوس» و «خزرج»، که در طول سال های زیاد، کشته های بی شماری را به جای گذاشته بود

د. سازگاری وحی با فطرت بشری

یکی از ویژگی های دین اسلام، که به عنوان منبع و سرچشمه اساسی تربیت نبوی به شمار می آید، این است که چون از جانب خداوند متعال آمده، با فطرت بشری کاملا سازگاری دارد، به گونه ای که هیچ یک از دستورات اسلام در تعارض با خواسته های فطری و درونی بشری نیست; چرا که هر فطرت پاک و دست نخورده ای جویای حقیقت است. بنابراین، پیامبر اعظم(صلی الله علیه وآله) در فرایند تربیتی خود، نه تنها مسیری بیراهه نمی پیماید، بلکه افراد را در مسیری قرار می دهد که در سمت و سوی حقیقت بشری و فطرت انسانی است. به همین دلیل، وقتی سخن و پیام شیوای پیامبر به هر دل پاک و فطرت دست نخورده ای می رسید، بی درنگ آن را می پذیرفتند

الف. تشکیل خانواده

پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) برای تمام و کامل کردن مکارم اخلاقی مبعوث شده اند; خود می فرمایند: «اِنّی بُعثتُ لاتمّم مَکارمَ الاخلاق  بنابراین، در نگاه ایشان هر راه کاری که به رشد و توسعه اخلاق در جامعه کمک نماید، دارای اهمیت خاصی است. تأکید پیامبر اعظم(صلی الله علیه وآله) بر مسئله «ازدواج» و تشکیل خانواده از همین منظر قابل توجیه است. در روایتی، ایشان با اشاره به اینکه ترک نکاح باعث فساد در زمین می شود، فرمودند: هر گاه کسی که اخلاق و دینش را می پسندید به خواستگاری آمد، به او همسر بدهید. اگر چنین نکنید، در زمین فتنه و فساد بزرگی واقع خواهد شد

هـ. خوش خلقی

اگرچه خوش خلقی در هر جا و هر زمانی ممدوح و از سفارش های حضرت رسول(صلی الله علیه وآله) است، اما رفتار نیکو در خانه و خوش رفتاری با اعضای خانواده سفارش ویژه پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله)بوده، به گونه ای که یکی از شاخص های افراد نیک، برخورد مناسب و نیکو با خانواده است. آن حضرت در روایتی فرمودند: بهترین مردم از نظر ایمان، کسی است که دارای نیکوترین اخلاق باشد و لطیف ترین رفتار را با خانواده اش داشته باشد و من لطیف ترین شما نسبت به خانواده ام هستم
در روایت دیگری، به نقل از یکی از همسران آن حضرت آمده است: کسی خوش خلق تر از پیامبر نبود. هیچ کس از اصحاب و خانواده اش او را صدا نمی کرد، مگر اینکه آن حضرت در پاسخ او لبّیک می گفت


ویژگی های اخلاقی پیامبراعظم(صلی الله علیه وآله) در بیرون از خانه

الف. احترام به دیگران

پیامبر اعظم(صلی الله علیه وآله) در برخورد با دیگران، به گونه ای رفتار می کرد که شخصیت و حرمت افراد به صورت کامل رعایت شود و کسی تحقیر نگردد و یا مورد استهزا قرار نگیرد. این مسئله در مواردی گزارش شده است:

1. احترام به مهمان

2. آغاز به سلام:
3. رعایت ادب در برابر همگان

4. تبسّم:
5. برخورد صبورانه:

ب. مدارا با دیگران به ویژه خدمت گزاران


ج. احوال پرسی از دوستان


د. توجه به نیازهای مردم


هـ. رعایت تواضع و فروتنی

و. گذشت از خطاهای دیگران


ز. همراهی با فقرا

نتیجه گیری

با بررسی الگوی تربیتی پیامبر اعظم(صلی الله علیه وآله)، به دلیل وجود دو ویژگی، یکی در شخص پیامبر اعظم(صلی الله علیه وآله) و دیگری در شریعت و آیینی که آن حضرت از سوی خداوند برای هدایت بشریت آورده است، می توان الگوی مناسب، بلکه بهترین الگوی تربیتی را ارائه کرد

 

پيامبر در پيشگاه خداى تعالى بسيار فروتن و متواضع بود و همواره از درگاه حق تعالى درخواست داشت كه او را به آداب نيكو و اخلاق پسنديده بيارايد، از اين رو در دعايش چنين مى گفت :

 (اللهم حسن خلقى و خلقى ) و مى گفت : (اللهم جنبنى منكرات الاخلاق ) خداى تعالى نيز دعاى آن حضرت را مستجاب كرد، و در وفاى به وعده اى كه فرموده و گفته است : (ادعونى استجب لكم ) قرآن را بر او نازل كرد و بدان وسيله او را ادب آموخت . پس معيار خلق و خوى آن حضرت ، قرآن است .

سعد بن هشام مى گويد: بر عايشه وارد شدم و از اخلاق رسول خدا صلى اللّه عليه و اله پرسيدم . گفت : مگر قرآن را نمى خوانى ؟ گفتم : چرا. گفت : خلق رسول خدا صلى اللّه عليه و اله قرآن است . خداوند آن حضرت را به وسيله قرآن ادب آموخت همانند اين آيات :

 ( خذ العفو و امر بالمعروف و اعرض عن الجاهلين.) با آنها مدارا كن و عذرشان را بپذير و به نيكيها دعوت نما و از جاهلان رو بگردان اعراف / ۱۹۹:

و قول خداى تعالى : ( ان اللّه ياءمر بالعدل و الاحسان ...) خداوند به عدل و احسان ... فرمان مى دهد. نحل / ۹۰

و قول خداى تعالى : ( واصبر و ما صبرك الا باللّه . ) صبر كن و صبر تو فقط براى خدا و به توفيق خدا باشد. نحل / ۱۲۷

و قول خداى تعالى : (( واصبر على ما اصابك ان ذلك من عزم الامور. )) و در برابر مصايبى كه به تو مى رسد با استقامت و شكيبا باش كه اين از كارهاى مهم و اساسى است لقمان / ۱۷

و قول خداى تعالى :( لمن صبر و غفر ان ذلك لمن عزم الامور.) كسانى كه شكيبايى و عفو كنند، براستى اين از كارهاى پر ارزش است. شورى / ۴۳:

 

و قول خداى تعالى : ( فاعف عنهم واصفح ان اللّه يحب المحسنين . ) از آنها درگذر و صرف نظر كن كه خداوند نيكوكاران را دوست مى دارد. مائده / ۱۳:


و قول خداى تعالى : ععع و ليعفوا و ليصفحوا اءلا تحبون ان يغفر اللّه لكم ... ) آنها بايد عفو كنند و صرف نظر نمايند، آيا دوست نمى داريد خداوند شما را ببخشد؟ .نور / ۲۲:

و قول خداى تعالى : ( ادفع بالتى هى احسن فاذالذى بينك و بينه عداوة كانه ولى حميم . )
بدى را با نيكى دفع كن ، تا دشمنان سرسخت تو همچون  دوستان صميمى و گرم شوند. فصلت / ۳۴:  

و به وسيله قول خداى تعالى : ( والكاظمين الغيظ والعافين عن الناس . ) خشم خود را فرو مى برند و از خطاى مردم مى گذرند. آل عمران / ۱۳۴:

و با اين قول خداى تعالى : ( اجتنبوا كثيرا من الظن ان بعض الظن اثم و لا تجسسوا و لا يغتب بعضكم بعضا. ) اى كسانى كه ايمان آورده ايد از بسيارى از گمانها بپرهيزيد، چرا كه بعضى از گمانها گناه است ، و هرگز (در كار ديگران ) تجسس نكنيد و هيچ يك از شما ديگرى را غيبت نكنيد . حجرات / ۱۲:

از على عليه السلام نقل شده است : ((شگفتا از مرد مسلمانى كه برادر مسلمانش براى حاجتى نزد او مى آيد ولى او خود را شايسته كار خير نمى بيند، در صورتى كه اگر او اميد ثواب ندارد و از عذاب و مجازات نيز نمى هراسد، شايسته است كه به سوى مكارم اخلاق بشتابد، زيرا مكارم اخلاق هدايت كننده به سوى راه نجات است . مردى عرض كرد: آيا شما خود اين سخن را از پيامبر صلى اللّه عليه و اله شنيده اى ؟ فرمود: آرى ، چيزى بهتر از آن را هم شنيده ام : وقتى كه اسيران قبيله طىّ را آوردند، دختركى ميان اسيران بود، عرض كرد: يا محمّد! اگر مصلحت بدانى ، مرا از قيد اسارت آزاد فرما تا مورد ملامت مردم عرب واقع نشوم ؛ زيرا من دختر بزرگ قوم خود هستم ، پدرم از كسانى كه حمايتشان لازم بود، حمايت مى كرد و افراد گرفتار و در بند را آزاد مى ساخت ، گرسنه را سير و به او اطعام مى كرد و با صداى بلند سلام مى نمود و دست حاجتمندى را هرگز رد نمى كرد، من دختر حاتم طايى هستم پيامبر صلى اللّه عليه و اله - پس از شنيدن سخنان او - فرمود: اى دختر! اين صفاتى كه تو گفتى ، صفت مؤ من واقعى است ، اگر پدر تو مسلمان بود هر آينه براى او طلب آمرزش مى كردم ، آنگاه رو به يارانش كرد و فرمود: او را آزاد كنيد كه پدرش مكارم اخلاق را دوست مى داشت و همانا خداى تعالى مكارم اخلاق را دوست مى دارد. پس ابوبردة بن دينار از جا برخاست ، عرض كرد: يا رسول اللّه ، آيا خدا مكارم اخلاق را دوست مى دارد؟ فرمود: به خدايى كه جان من در دست قدرت اوست ، جز افراد خوش خلق ، كسى وارد بهشت نمى شود.

از آن حضرت است : (همانا خداى تعالى اسلام را به مكارم اخلاق و اعمال نيك آميخته است ) و از جمله مكارم اخلاق است ، حسن معاشرت ، خوش برخوردى ، نرمخويى ، انجام كار نيك ، اطعام ديگران ، سلام كردن بر همگان ، عيادت بيمار مسلمان - خوب باشد يا بد - تشييع جنازه مسلمان ، حسن جوار با همسايگان - مسلمان باشد يا كافر - بزرگداشت پيرمرد مسلمان ، قبول دعوت به مهمانى و دعا كردن به ميزبان ، گذشت و اصلاح بين مردم ، جود و بخشش ، آغاز به سلام ، فرو خوردن خشم و چشم پوشى از لغزش مرم . دين اسلام ، هرزگى ، بيهوده كارى ، آوازخوانى ، هر نوع نوازندگى و هر نوع تار تنبور و تبهكارى ، دروغ ، غيبت ، بخل ، حرص ، ستمكارى ، نيرنگ ، سخن چينى ، برهم زدن بين مردم ، قطع رحم ، بدخلقى ، خود بزرگ بينى ، فخر فروشى ، و خودبينى ، دست درازى ، چاپلوسى ، كينه و حسد، فال بد،، سركشى ، تجاوز و ظلم را از ميان برده است .

معاذ مى گويد: رسول خدا صلى اللّه عليه و اله مرا سفارش كرد و فرمود: (اى معاذ! تو را سفارش مى كنم به تقواى الهى ، راستگويى ، وفاى به عهد، اداى امانت ، ترك خيانت ، رعايت همسايه ، مهربانى نسبت به يتيم ، نرمش ‍ در گفتار، سلام دادن ، خوش رفتارى ، كوتاهى آرزوها، ايمان مداوم ، ژرف بينى در قرآن ، دوستى آخرت ، ترس از حساب ، فروتنى ، و زنهار كه دانايى را دشنام دهى با راستگويى را تكذيب كنى ، يا از گنهكارى ، پيروى و يا از رهبرى عادل ، نافرمانى كنى و يا در زمين فساد كنى ، و سفارش مى كنم تو را به تقواى الهى در همه جا و توبه از هر گناه نهانى را در نهان و از گناه آشكار را آشكارا به عمل آورى )

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سیره اخلاقی امام رضا




سیره اخلاقی امام رضا اخلاق، يكي از عناصر مهم شخصيت انسان است، و كاشف كيفيت ذات، و درون اوست. امام رضا عليه‌السلام به اخلاق عالي و ممتاز، آراسته بودند، و بدين سبب دوستي عام و خاص را، به خود جلب كردند. اخلاق فردي: ادب اخلاق، يكي از عناصر مهم شخصيت انسان است، و كاشف كيفيت ذات، و درون اوست.
امام رضا عليه‌السلام به اخلاق عالي و ممتاز، آراسته بودند، و بدين سبب دوستي عام و خاص را، به خود جلب كردند، همچنين انسانيت آن حضرت، يگانه و بي‌مانند بود، و در حقيقت تجلي روح نبوت، و مصداق رسالتي بود كه خود آن حضرت، يكي از نگهبانان و امانت‌داران و وارثان اسرار آن به شمار مي‌رفت. از ابراهيم بن عباس صولي نقل شده، كه گفته است:

 هرگز نديدم در سخن گفتن، با كسي درشتي كنند.
هرگز نديدم سخن كسي را پيش از فراغ از آن، قطع كند.

هرگز درخواست كسي را ،كه قادر به انجام دادن آن بود، رد نفرمودند.

 هرگز پاهاي خود را، جلو همنشين، دراز نمي‌كردند.

هرگز در برابر همنشين تكيه نمي‌كردند.

 هرگز او را نديدم،كه غلامان و بردگان خود را بد گويند.
هرگز او را نديدم، كه آب دهان بيندازند.

هرگز او را نديدم، كه قهقهه بزند، بلكه خنده‌اش تبسم بود.

 تا آنجاكه مي‌گويد: هر كه بگويد در فضليت، كسي را مانند او ديده، از او باور نكنيد.

نقل شده زماني كه امام رضا عليه السلام مجبور به پذيرفتن ولايت عهدي شدند، چون روز عيد فرا رسيد مامون براي خواندن نماز از امام عليه السلام دعوت به عمل آورده ايشان با ساده‌ترين پوشش و با لباسي كه مخصوص نماز عيد بود حاضر شدند، اين لباس عبارت بود از دو قطيفه روي لباس و عمامه سفيدي از كتان كه به سربسته بود كه يك طرف آن را به سينه و طرف ديگرش را ميان دو شانه انداخته بودند عصايي به دست داشتند، در حالي كه كفش برپا نداشتند چون همراهان ايشان اين وضعيت را ديدند آنان هم چون امام راه افتادند.
زهد امام علي بن موسي الرضا عليه السلام جامع تمام فضائل بودند، به طوري كه تمام صفات عالي در ايشان جمع شده بود.
خصايص شريف امام رضا عليه السلام قسمتي از صفات جدش، بزرگترين پيامبر خدا صلي الله عليه و آله بود كه از ميان پيامبران ممتاز بودند. ايشان درباره زهد به نقل از پدرانشان مي‌فرمودند زاهد آن است كه حلال دنيا را از ترس حساب و كتاب و حرام دنيا را از ترس عقاب ترك مي‌كند.

 محمد بن عباد . درباره رفتار زاهدانه آن حضرت مي‌گويد: پوشش ابوالحسن عليه السلام در طول تابستان همواره يك بوريا بود.
ايشان در طول زمستان با همه عظمت و وقاري كه داشتند پوششي ساده داشتند و به دور از هر گونه علامت‌گذاري و يا اين كه رنگ مخصوصي داشته باشد هميشه لباس زبر به تن مي‌كردند مگر آن كه مي‌خواستند پيش مردم و به ديدن آنها بروند كه در آن وقت بهترين لباس خود را مي‌پوشيدند.

 امام مي‌فرمودند: لباس مظهر خارجي انسان است نمي‌توان نسبت به آن بي‌توجه بود حرمت مومن ايجاب مي‌كند كه انسان در ملاقات با او، شئون خود و وي را رعايت كند و مقيد باشد كه پاكيزه و خوش لباس باشد.

 از دلائلي كه امام رضا عليه السلام نزد مردم، لباس خوب مي‌پوشيدند اين بود كه اگر ظاهر انسان تميز و پاكيزه باشد، ديگران از ديدن اين فرد لذت مي‌برند و تحت تاثير وي قرار مي‌گيرند.
هم چنان كه از ديدن يك انسان كثيف و آلوده حالشان دگرگون مي‌شود، ايشان لباس زيبا و پاكيزه مي‌پوشيدند تا مردم با ديدن ايشان درس نظم و پاكيزگي را در كنار ساده زيستي بياموزند و از طرفي نشان دهند كه مومن از مال حلال در حدّ شأنش مي‌تواند از امكانات اين دنيا استفاده كند.

همچنين نقل شده: در محيط خانه امام رضا عليه‌‌السلام آثاري از زندگي اشرافي وجود نداشت از زيور و زينت استفاده نمي‌كردند، مگر اين كه خود را به عود هندي خام بخور مي‌دادند. گوشه‌گيري از دنيا و ساده زيستي برجسته‌ترين صفات امام رضا عليه السلام بود.
تمام راويان متفق القولند كه وقتي آن حضرت وليعهد مامون شدند هيچ توجهي به جنبه قدرت و عظمت آن نداشتند.

 نمونه ديگري از اخلاق امام رضا عليه السلام اين بود كه در دوران ولايت عهدي وتصدي بالاترين مقام در دولت اسلامي به هيچ يك از غلامانشان دستور نمي دادند كه كارهاي ايشان راانجام دهند.

.
عبادت

عبادت، فروتني در مقابل خداوند است. انسان كامل به هر اندازه به خدا نزديك‌تر باشد به همان اندازه خشوع و بندگي‌اش در مقابل خدا بيشتر مي‌گردد، چنين كساني هدفشان در عبادت فقط سپاس نعمت‌هاي خداوند و نظرشان به قرب پيشگاه ابديت مي‌باشد اين بزرگترين امتيازات مردان الهي در ارتباط با خداست، محور اصلي زندگي آنها خداي تعالي و عشق به خداست، شدت توجه به خدا موجب شده بود كه آنها لحظه‌اي از حق غافل نشوند‌، به طوري كه اگر گاهي حالت غفلت در خواب يا بيداري به آنها دست مي‌داد آن را براي خود گناه به حساب مي‌آوردند.

 از ديگر ويژگي‌هاي آن حضرت اين بود كه هر دعايي را كه شروع مي‌كردند صلوات بر محمد و آل او مي‌فرستادند در نماز يا غير نماز بسيار صلوات مي‌فرستادند،

 شب‌ها موقعي كه مي‌خواستند بخوابند قرآن تلاوت مي‌كردند،

 موقعي كه به آيه‌اي مي‌رسيدند كه در آن از بهشت و دوزخ سخن مي‌گفتند گريه مي‌كردند و مي‌فرمودند: «پناه مي‌برم به خدا از آتش دوزخ»، آن حضرت هر سه روز يك بار تمام قرآن را تلاوت مي‌كردند.
اين نشان دهنده تواضع و فروتني آنها در مقابل ذات احديت است.

 پرهيزگاري و تقواي امام رضا عليه السلام طوري بود كه نه تنها مردم، بلكه دشمنان نيز به آن اعتراف مي‌كردند، ايشان همه فكر و انديشه‌شان، حفظ دين خدا و اجراي وظايف الهي بود و نجات خود و مردم را در تقوا، پرهيزگاري و عبادت كردن مي‌دانستند.
چيزهايي كه در دنيا وجود داشت، سبب نشد كه ايشان از وظيفه خود دور بيفتد، ايشان به دنيا علاقه نداشتند و نسبت به آن بي‌رغبت بودند، زهد و عبادتشان بي‌نظير بود،

 هميشه سعي داشتند مردم را به تقوا و عبادت و پرستش خداوند دعوت نمايند  چنان كه به برادرشان زيد فرمودند: «اي زيد از خدا بترس، آن چه كه ما به آن رسيده‌ايم به وسيله همين تقواست هر كس كه تقوا داشته باشد و خدا را مراقب خود نداند از ما نيست و ما از او نيستيم.»

مكرر به زيارت خانه خدا و انجام مناسك حج و عمره مي‌رفتند،

 ايشان به زيارت قبر پيامبر صلي الله عليه و آله علاقه فراواني داشتند،

، دائماً در حال عبادت بودند و به عبادت عشق مي‌ورزيدند و براي عبادت خداوند انواع رنج‌ها را تحمل مي‌كردند.

امام رضا عليه السلام همچون پدر و اجداد پاكشان همواره قبل از هر چيز بنده خالص خداوند بودند، و همه چيز را در بندگي خدا دنبال مي‌كردند در پرتو همين بندگي بود كه به ارزش‌هاي والاي انساني و مقام‌هاي بلند معنوي دست يافتند.
عبادت، راز و نياز، مناجات و سجده‌هاي طولاني‌شان نشان مي‌دهد كه ايشان دلداده خداست رابطه تنگاتنگ عاشقانه با ذات پاك خداوند داشتند. يكي از همراهان اين بزرگوار در سفر خراسان مي‌گويد: به روستايي رسيديم، آن حضرت به نماز ايستادند، و سجده‌هاي طولاني به جاي آوردند، او مي‌گويد: شنيدم امام در سجده مي‌گفتند: «خدايا اگر تو را اطاعت كنم حمد و سپاس مخصوص تو است و اگر نافرماني كنم حجت و عذري برايم نخواهد بود، من و ديگران در احساس تو شريكي نداريم اگر نيكي به من رسد از جانب تو است. اي خداي بزرگوار! مردان و زنان با ايمان را در مشرق و مغرب در هر كجا هستند بيامرز.»

با توجه به مضمون دعاهاي ائمه مي‌بينيم دعاي امامان ابتدا براي ديگران به خصوص مومنان بود بعداً براي خودشان دعا مي‌كردند اين نشان‌دهنده آن است كه آنها چقدر به فكر ديگران بودند و در حق مردم مهرباني مي‌كردند. كسي را با تقواتر نسبت به خداي متعال مثل او نديده بودم، ذكر خدا هميشه بر لبانشان جاري بود، هميشه خداترس و پارسا بود، موقعي كه وقت نماز مي‌شد در سجده‌گاه خود مي‌نشست و سبحان الله، لااله الا الله و ذكرهاي ديگر مي‌گفتند و بعد از نماز اطرافيان را نصيحت مي‌كردند. در مورد امام رضا عليه السلام بايد گفت ايشان، اسوه كامل عبوديت بودند و در اين راه به حدي رسيده بودند كه ايشان را عاشق عبادت مي‌دانستند.

 آن حضرت بسياري از روزها را روزه داشتند و بسياري از شب‌ها بيدار بودند


.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1390ساعت 10:28  توسط رجبعلی مجتبوی  | 

رقیه شهیده شام

رقیه شهیده فاتح شام

آرى تاج ستم تكميل مى‏شود وقتی که اجازه ورود قافله اسيران صادرشد و انان را وارد پایتخت فرعونی بنی امیه کردند.

از دروازه تا قصر استبداد، راه طولانى بود و ازدحام جمعيت زياد، در طول اين مسير چه حراکتی که پيش آمد و شاميان چها که نکردند و با چه وسائلى از ميهمانان خود پذيرائى كردند. این شدت و حدت را باید در پاسخ سید الساجدین علی ابن الحسین(ع) به منهال ابن عمردانست که چطور همه مصائب کربلا و کوفه همه کشته های بی سرو دست را ببیند و لاکن پاسخ دهد اشام اشام  بماند.

 تاريخ به ما بازگو كرده است فقط يك زحمت كوچك مى‏خواهد كه به كتب مقاتل و تاريخ مراجعه نمائيم.

 اما آنچه گفتنش  خیلی مهم است اين است كه در اولين ورود، يزيد ملعون  با برگزاری مجلس طرب و شادی  و اراستن  ان و  با  در دست گرفتن  چوب خیزان  و زدن  ان بر لب و دندان اباعبدا... در حقیقت با كاروان كربلا درشتى كرده و  رفتاری زشت و  زننده از خود بروز داشت.

 تا شايد بتواند با شكستن روحيه زن و بچه ها خاندان رسول ا...

 به سفراى كشورهاى مختلف هم كه به قصر دعوت شده بودند، قدرت اهريمنى خود را نشان دهد.

 اماناگهان صداى كوبنده على(ع) از حلقوم شير خوار پستان وحى زينب  کبری(س) بلند شد: کد کیدک واسع سعیک.......

یزید کید خود را بنما تلاش خود را بکار گیر  والله تو نمی توانی وحی ما را نابود کنی و......

 

در طرف دیگر این واقعه یک شیر زن کوچک دیگری را می بینید 

 بنام رقیه شهیده دختر ابا عبدالله الحسین(ع)  فرزند کو چک و خوردسالی از تبار فاطمه و علی (علیهما السلام)که توانست کار نا تمام امام علی ابن ابی طالب (ع) . امام حسن مجتبی (ع) و امام حسین (ع) را در فتح شام تمام کند .

او با شهادتش ضمن رسوا کردن ال امیه برای همیشه این دژ نفوذ نا پذیر انان را فتح کرد .

و ان را بعنوان حرم ال علی (ع) قرار داد.

این سفیر سر افراز کربلا براحتی شام را فتح کرد شامی که  در دیدگان مردم بعنوان دژ نفوذ ناپذیر بنی امیه مطرح بود .

و بنی امیه در ان کاخها و قصرههای  رفیع بنا کرده بودند .

 در حقیقت شهری که روز گاری مامن دشمنان علی(ع)وال رسول(ص)بود.

اموز تبدیل به پناهگاه شیعان و شیفتگان این خاندان شده هر روز خیل عظیم انسانهای عاشق و عارف  به سوی ان سرازیر می شود.

امروز شما در پایتخت فرعونی بنی امیه حتی قبری از انان را پیدا نمی کنید.

 و در مقابل قبرستان بنی هاشم  و  قبور انان از عترت و اهل بیت امیر مومنان و حتی قبور  ان سرهائی که چهل منزل بر نی رفت زیارتگاه هزاران هزار عاشق عارف و عامی  از شیعه و غیر شیعه است.

این شهیده یکی از  فریاد گران  کاروان زینب کبری (س) بود که در خرابه شام بر اثر صدمات و لطماتی  که از ایادیان و اذناب بنی امیه در طول راه خورد بشهادت رسید 

 و با بدنی سیاه و کبود از ضرب کعب و نی  و چوب و تازیانه به جوار رحمت خداوند شتافت و به اجداد طاهرینش وپدر شهیدش ملحق شد .

 

وفات دختر امام (عليه السّلام) در خرابه شام‏

يكى نو غنچه‏اى از باغ زهرا

 به‏جست از خواب نوشين، بلبل آسا

 به افغان از مژه خوناب مى‏ريخت‏

 نه خونابه كه خون ناب ميريخت‏

سر غمديده‏گان ناموس داور

 گرفت آن نوگل پژمرده در بر

بگفت اى يادگار يار ديرين‏

 چه ميخواهى بگو اى جان شيرين؟

 چرا از خواب خوش با ناله جستى؟

 مرا و اين خواهران را دل شكستى؟

بگفت اى عمّه بابايم كجا رفت؟

 بد اين دم در برم ديگر چرا رفت؟

 مرا بگرفته بود اين دم در آغوش‏

 همى ماليد دستم بر سر و گوش‏

بناگه گشت غايب، از بر من‏

 ببين سوز دل و چشم تر من‏

 ز رفتار و ز كردار پر از سوز

 شدى بر جان عمّه آتش افروز

به‏گفت اى بانوى ماتم رسيده‏

 كه اين كودك پدر در خواب ديده‏

همى جويد ز من اين دم بهانه‏

 كسى خواهد ز من كورا بهانه‏

حجازى بانوان دل شكسته‏

 به گرداگرد آن كودك نشسته‏

 

خرابه جايشان با آن ستمها

 بهانه طفلشان سربار غمها

 

ز آه و ناله و از بانك و افغان‏

 يزيد از خواب برپا شد هراسان‏

 

به‏گفتا كاين فغان و ناله از كيست؟

 خروش و گريه و فرياد از چيست؟

 

بگفتش از نديمان كاى ستمگر

 بود اين ناله از آل پيمبر

 

يكى كودك ز شاه سر بريده‏

 در اين ساعت پدر در خواب ديده‏

 

كنون خواهد پدر، از عمّه خويش‏

 وز اين خواهش جگرها را كند ريش‏

 

چو اين بشنيد آن مردود يزدان‏

 بگفتا چاره كار است آسان‏

 

سر بابش بريد، اين دم به سويش‏

 چو بيند سر برآيد آرزويش‏

 

همان طشت و همان سر قوم گمراه‏

 بياوردند نزد لشكر آه‏

 

يكى سرپوش بد بر روى آن سر

 نقاب آسا بروى مهر أنور

 

ببين جور و ستم كان شاه دلريش‏

 

 بسر آمد بنزد دختر خويش‏

چو ديدند آن اسيران پريشان‏

 

 سر سالار دين شد نزد ايشان‏

به استقبال آن سر، جمله يكسر

 

 ندانستند پاى خويش از سر

به پيش روى كودك سر نهادند

 

 ز نو بر دل، غم ديگر نهادند

به ناموس خدا آن كودك زار

 

 بگفت اى عمّه دلريش افكار

چه باشد زير اين منديل مستور

 

 كه جز بابا نداريم هيچ منظور

به‏گفتش دختر سلطان والا

 كه آن كس را كه خواهى هست، اينجا

چو اين بشنيد خود برداشت سرپوش‏

 چو جان بگرفت آن سر را در آغوش‏

بگفت اى سرور و سالار اسلام‏

 ز قتلت مر مرا روز است چون شام‏

پدر! بعد از تو محنتها كشيدم‏

 بيابانها و صحراها دويدم‏

همى گفتندمان در كوفه و شام‏

 كه اينان خارجند از دين اسلام‏

مرا بعد از تو اى شاه يگانه‏

 پرستارى نبد جز تازيانه‏

ز كعب نيزه و از ضرب سيلى‏

 تنم چون آسمان گشته است نيلى‏

بدان سر جمله آن جور و ستمها

 بيان كردىّ و آن درد و ألمها

بيان كرد و به‏گفت اى شاه محشر!

 تو برگو كى بريدت سر ز پيكر؟

كدامين ظالم اى سلطان مظلوم؟

 تو را از زندگانى كرد محروم؟

مرا در خورد سالى دربدر كرد

 اسير و دستگير و بى‏پدر كرد

همى گفت و سر شاهش در آغوش‏

 بناگه گشت از گفتار خاموش‏

بريد آن مرغ خوش الحان، نفس را

 به خاك افكند اين خاكى قفس را

پريد از اين جهان و در جنان شد

 در آغوش بتولش آشيان شد

خديو بانوان دريافت آن حال‏

 كه پرّيده است مرغ بى‏پر و بال‏

به بالينش نشست آن غم رسيده‏

 به گرد او زنان داغ ديده‏

فغان برداشتندى از دل تنگ‏

 به آه و ناله گشتندى هم‏آهنگ‏

نياسودند از افغان و شيون‏

 كه مهر اندر جهان شد پرتو افكن‏

چو صبح از چرخ و گردون شد هويدا    

 بشام شاميان شد روز پيدا

خبر دادند جمشيد سقر را

 يزيد آن بى‏حياى سخت سر را

كه شد آن نوگل بستان رحمت‏

 برون از اين جهان پر ز محنت‏

بدفنش داد فرمان آن ستمگر

 سپردندش به خاك آن قوم كافر

از اين غم شد به آل اللَّه اطهار

 دوباره كربلا از نو نمودار

فغان از شام و ظلم بى‏حسابش‏

 ز بيداد يزيد بى‏كتابش!

 

لهوف منظوم يا معراج المحبه، ص: 137

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 13:15  توسط رجبعلی مجتبوی  | 

ای كه بیماری چرا نزد طبیبان میروی
خرده نان سفره زینب كفایت میكند

كربلا باشد سفارت خانه حق بر زمین
این سفارتخانه را زینب صدارت میكند

من چه غم دارم به انبار گنه روز جزا
چون خدا از نوکر زینب حمایت می کند

عشق زینب نیست جز بیماری فوق جنون
هركه گوید یا حسین بر او سرایت میكند

*********************************************

********بیرق خون خواه شاه كربلا این مطلب است *******
*******اهل عالم گوش باشید این سپاه زینب است *******

*********************************************

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 10:34  توسط رجبعلی مجتبوی  | 

بنی امیه حزبی توجیه گر و عوام فریب

در واقعه عاشورا دستگاه تبلیغاتی  بنی امیه با تمام وجود روشن شده واز هر حربه ای برای توجیه افکار عمومی استفاده کرد لاکن موفق به ارامش جامعه نشد

قیامهای بعدی کوفه و مدینه و تعداد کشته های ان حکایت از عدم موفقیت در اقناع افکار عمومی داشت

حزبی که توانست با تبلیغات مسموم خود اولین مصلی را تارک ان جلوه دهد

در واقعه عاشورا خیلی تلاش کرد تا امام حسین (ع) را خروج کننده بر حکومت رسمی معرفی کند و برای این موضوع از دهها توجیه نیز استفاده کرد  حتی اقدام به اخذ فتوا  از جاهل کوفه نیز نمود تا شاید کشتن افراد در کربلا را مشروع جلوه دهند

لاکن انان  با تمام تلاش مذبوحانه شان نتوانستند وجدان بشریت را قانع کنند نسبت به انچه که در مورد کودکان و زنان و اهل حرم پیامبر(ص) انجام دادند

اری حتی اگر دستگاه عوام فریب بنی امیه بتواند برای کشتن امثال قاسم و عبدالله  و دیگر سربا زان کوچک کربلا مستمسکی بتراشد هرگز نمی  تواند و نتوانسته برای شهادت علی اصغر بهانه و دلیلی بتراشد لذا در طول تاریخ اذناب و ایادیان بنی امیه نسبت به این جنایت هیچ پاسخی نداشته و نتوانسته توجیهی برای ان ذکر کنند

وجدان بشریت همیشه در این باب پرسش گر بوده و این شهادت حجتی اشکار و دلیلی روشن بر سفاکی سپاه بنی امیه بوده

و سند افتخار و مظلومیت امام حسین (ع) و صد البته حقانیت ان 

حتی جرجی زیدان نویسنده شهیر مسیحی لبلانی نیز ضمن توجه به عوام فریبی بنی امیه و دستگاه تبلیغاتی دروغ پرداز ان  خون علی اصغر رسوا کننده میداند انگاه که می گوید: شهادت این طفل شیر خوار و بیگناه مظلومیت حسین ابن علی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 10:35  توسط رجبعلی مجتبوی  | 

عباس ابن علی

زندگی نامه عباس بن علی (ع)

 

نويسنده: علامه محقق حاج شيخ باقر شريف قرشي

ولادت و رشــد

پـيـش از پـرداخـتـن بـه ولادت و رشـد ابوالفضل العباس ( عليه السّلام ) به اختصار از دودمـان تـابـنـاك ايـشان كه در ساخت شخصيت و سلوك درخشان و زندگى سراسر حماسه ايشان اثرى ژرف داشتند، سخن مى گوييم .

دودمان درخشان

حـَسـَب و نـَسـَبـى والاتـر و درخـشانتر از نسب حضرت ، در دنياى حسب و نسب وجود ندارد. عباس از بطن خاندان علوى برخاسته است ، يكى از والاترين و شريفترين خاندانهايى كه بـشـريـت در طـول تـاريـخ خـود شـناخته است ، خاندانى تناور و ريشه دار در بزرگى و شرافت كه با قربانى دادن در راه نيكى و سودرسانى به مردم ، دنياى عربى و اسلامى را يـارى كـرد و الگوهايى از فضيلت و شرف براى همگان بجا گذاشت و زندگى عامه را بـا روح تقوا و ايمان منوّر ساخت . در اين جا اشاره اى كوتاه به ريشه هاى گرانقدرى كه ((قمر بنى هاشم )) و ((افتخار عدنان )) از آنها بوجود آمد، مى كنيم .

پـدر

پـدر بـزرگـوار حـضـرت عـبـاس ( عـليـه السـّلام ) امـيـرالمـؤ مـنـيـن ، وصـىّ رسـول خـدا( صـلّى اللّه عـليـه و آله ) در مـديـنـه عـلم نـبـوت ، اوليـن ايـمـان آورنـده بـه پـروردگـار و مـصدق رسولش ، همسر دخت پيامبرش ، همپايه ((هارون )) براى ((موسى )) نـزد حـضـرت خـتـمـى مـرتـبـت ، قـهرمان اسلام و نخستين مدافع كلمه توحيد است كه براى گسترش رسالت اسلامى و تحقق اهداف بزرگ آن با نزديكان و بيگانگان جنگيد.
تـمـام فـضـيـلتـهـاى دنـيـا در بـرابـر عـظـمـت او نـاچـيـزنـد و در فـضـيـلت و عمل ، كسى را ياراى رقابت با او نيست . مسلمانان به اجماع او را پس از پيامبراكرم ( صلّى اللّه عـليـه و آله ) داناترين ، فقيه ترين و فرزانه ترين كس مى دانند. آوازه بزرگيش در همه جهان پيچيده است و ديگر نيازى به تعريف و توصيف ندارد.
عـبـاس را هـمـيـن سرافرازى و سربلندى بس كه برخاسته از درخت امامت و برادر دو سبط پيامبر اكرم ( صلّى اللّه عليه و آله ) است .

مادر

مادر گرامى و بزرگوار ابوالفضل العباس ( عليه السّلام ) بانوى پاك ، ((فاطمه دخت حـزام بـن خالد)) است . ((حزام )) از استوانه هاى شرافت در ميان عرب به شمار مى رفت و در بـخـشـش ، مـهمان نوازى ، دلاورى و رادمردى مشهور بود. خاندان اين بانو از خاندانهاى ريـشـه دار و جـليـل القدر بود كه به دليرى و دستگيرى معروف بودند. گروهى از اين خاندان به شجاعت و بزرگ منشى ، نامى شدند، از جمله :
1 ـ عامر بن طفيل :
عـامر برادر ((عمره ))، مادر مادربزرگ ((ام البنين )) بود كه از معروفترين سواران عرب بـه شـمـار مـى رفت و آوازه دلاورى او در تمام محافل عربى و غير آن پيچيده بود تا آنجا كـه اگـر هـيـاءتـى از عـرب نزد ((قيصر روم )) مى رفت در صورتى كه با عامر نسبتى داشت ، مورد تجليل و تقدير قرار مى گرفت وگرنه توجهى به آن نمى شد.
2 ـ عامر بن مالك :
عامر جدّ دوّم بانو ((ام البنين )) است كه از سواران و دلاوران عرب به شمار مى رفت و به سـبـب دليـرى بـسـيارش ، او را ((ملاعب الاسّنة )) (همبازى نيزه ها) لقب داده بودند. شاعرى درباره اش مى گويد:
((عـامـر بـا سـرنـيـزه هـا بازى مى كند و بهره گردانها را يكجا از آن خود ساخته است )). (1)
عـلاوه بـر دلاورى ، از پـايبندان به پيمان و ياور محرومان بود و مردانگى او ضعيفان را دسـتـگـيـر بـود كـه مـورخـان در ايـن بـاب نـمـونـه هـاى مـتـعـددى از او نقل كرده اند.
3 ـ طفيل :
طـفيل پدر عمره (مادر مادر بزرگ ام البنين ) از نامدارترين دلاوران عرب بود و برادرانى از بهترين سواران عرب داشت از جمله : ربيع ، عبيده و معاويه . به مادر آنان ((ام البنين )) گفته مى شد. اين چند برادر نزد ((نعمان بن منذر)) رفتند.
در آنـجـا ((ربـيـع بـن زيـاد عبسى )) را كه از دشمنانشان بود، مشاهده كردند. ((لبيد)) از خشم برافروخته شد و نعمان را مخاطب ساخته چنين سرود:
((اى بخشنده خير بزرگ از دارايى ! ما فرزندان چهارگانه ((ام البنين )) هستيم )).
((ماييم بهترين فرزندان عامر بن صعصعه كه در كاسه هاى بزرگ به ديگران اطعام مى كنيم )).
((در ميدان كارزار، ميان جمجمه ها مى كوبيم و از كنام شيران به سويت آمده ايم )).
((درباره او (ربيع ) از دانايى بپرس و پندش را به كار بند)).
((هـشـيـار باش ! اگر از بدگويى و لعن بيزارى ، با او نشست و برخاست مكن و با او هم كاسه مشو)). (2)
نعمان از ربيع روگردان شد و او را از خود دور كرد و به او گفت :
((از مـن دور شـو و بـه هـر سـو كـه مـى خـواهـى روانـه شـو و بيش از اين با اباطيلت مرا ميازار)).
((چـه راسـت و چـه دروغ ، دربـاره ات چـيزهايى گفته شد، پس عذرت در اين ميان چيست ؟)). (3)
اين كه نعمان فوراً خواسته آنان را برآورد و ربيع را از خود راند، بيانگر موقعيت والاى آنان نزد اوست .
4 ـ عروة بن عتبه :
عـروه پـدر ((كبشه )) نياى مادرى ام البنين و از شخصيتهاى برجسته در عالم عربى بود. بـه ديـدار پـادشـاهـان مـعـاصـر خـود مـى رفـت و از طـرف آنـان مـورد تـجـليـل و قـدردانـى قـرار مـى گـرفـت و پـذيـرايـى شـايـانـى از او بـه عمل مى آمد. (4)
اينان برخى از اجداد مادرى حضرت ابوالفضل ( عليه السّلام ) هستند كه متصف به صفات والا و گرايشهاى عميق انسانى بوده اند و به حكم قانون وراثت ، ويژگيهاى والاى خود را از طـريـق ام البـنـيـن بـه فـرزنـدان بـزرگـوارش منتقل كرده اند.

پيوند امام با ام البنين

هـنـگـامى كه امام اميرالمؤ منين ( عليه السّلام ) به سوگ پاره تن و ريحانه پيامبر اكرم ( صـلّى اللّه عـليـه و آله ) و بـانـوى زنـان عـالميان ، فاطمه زهرا( عليها السّلام ) نشست ، بـرادرش ((عـقيل )) را كه از عالمان به انساب عرب بود فراخواند و از او خواست برايش هـمـسـرى بـرگزيند كه زاده دلاوران باشد تا پسر دليرى به عرصه وجود برساند و سالار شهيدان را در كربلا يارى كند. (5)
عـقـيـل ، بـانـو ام البـنين از خاندان ((بنى كلاب )) را كه در شجاعت بى مانند بود، براى حـضـرت انـتخاب كرد. بنى كلاب در شجاعت و دلاورى در ميان عرب زبانزد بودند ولبيد درباره آنان چنين مى سرود:
((ما بهترين زادگان عامر بن صعصعه هستيم )).
و كـسـى بـر ايـن ادعـا خـرده نـمى گرفت . ((ابوبراء)) همبازى نيزه ها (ملاعب الاسنّه ) كه عرب در شجاعت ، چون او را نديده بود، از همين خاندان است . (6)
امـام ايـن انـتـخـاب را پـسـنـديد و عقيل را به خواستگارى نزد پدر ام البنين فرستاد. پدر خشنود از اين وصلت مبارك ، نزد دختر شتافت و او با سربلندى و افتخار، پاسخ مثبت داد و پيوندى هميشگى با مولاى متقيان ، اميرمؤ منان ( عليه السّلام ) بست . حضرت در همسرش ، خـِرَدى نـيـرومـنـد، ايـمانى استوار، آدابى والا و صفاتى نيكو مشاهده كرد و او را گرامى داشت و از صميم قلب در حفظ او كوشيد.

ام البنين و دو سبط پيامبر (صلی الله علیه واله )

ام البـنـيـن بـر آن بـود تـا جـاى مـادر را در دل نـوادگـان پـيـامـبـر اكـرم و ريـحـانـه رسـول خـدا و آقـايان جوانان بهشت ، امام حسن و امام حسين ( عليهما السّلام ) پر كند؛ مادرى كـه در اوج شـكـوفـايـى پـژمرده شد و آتش به جان فرزندان نوپاى خود زد. فرزندان رسـول خـدا در وجـود اين بانوى پارسا، مادر خود را مى ديدند و از فقدان مادر، كمتر رنج مـى بـردنـد. ام البنين فرزندان دخت گرامى پيامبر اكرم ( صلّى اللّه عليه و آله ) را بر فـرزنـدان خـود ـ كه نمونه هاى والاى كمال بودند ـ مقدّم مى داشت و عمده محبت و علاقه خود را متوجه آنان مى كرد.
تـاريـخ ، جـز ايـن بـانـوى پـاك ، كـسى را به ياد ندارد كه فرزندان هووى (7) خود را بر فرزندان خود مقدّم بدارد. ليكن ، ام البنين توجّه به فرزندان پيامبر را فريضه اى دينى مى شمرد؛ زيرا خداوند متعال در كتاب خود به محبت آنان دستور داده بود و آنـان امانت و ريحانه پيامبر بودند؛ ام البنين با درك عظمت آنان به خدمتشان قيام كرد و حقّ آنان را ادا نمود.

اهل بيت و ام البنين

مـحـبـت بـى شـائبـه ام البـنـيـن در حـق فـرزندان پيامبر و فداكاريهاى فرزندان او در راه سيدالشهداء بى پاسخ نماند، بلكه اهل بيت عصمت و طهارت در احترام و بزرگداشت آنان كـوشـيـدنـد و از قـدردانـى نـسـبـت بـه آنـان چـيـزى فـروگـذار نكردند. ((شهيد)) ـ كه از بزرگان فقه اماميه است ـ مى گويد:
((ام البـنـيـن از زنـان بـافـضـيـلت و عـارف بـه حـق اهـل بـيـت ( عليهم السّلام ) بود. محبتى خالصانه به آنان داشت و خود را وقف دوستى آنان كـرده بـود. آنـان نـيـز بـراى او جـايـگـاهـى والا و مـوقـعـيـتـى ارزنـده قايل بودند. زينب كبرى پس از رسيدن به مدينه نزدش شتافت و شهادت چهار فرزندش را تسليت گفت و همچنين در اعياد براى تسليت نزد او مى رفت ...)).
رفتن نواده پيامبر اكرم ، شريك نهضت حسينى و قلب تپنده قيام حسين ، زينب كبرى ، نزد ام البنين و تسليت گفتن شهادت فرزندان برومندش ، نشان دهنده منزلت والاى ام البنين نزد اهل بيت ( عليهم السّلام ) است .

ام البنين نزد مسلمانان

ايـن بـانـوى بـزرگـوار، جـايـگـاهـى ويژه نزد مسلمانان دارد و بسيارى معتقدند او را نزد خداوند، منزلتى والاست و اگر دردمندى او را واسطه خود نزد حضرت بارى تعالى قرار دهـد، غم و اندوهش برطرف خواهد شد. لذا به هنگام سختيها و درماندگى ، اين مادر فداكار را شفيع خود قرار مى دهند.
البـتـه بـسـيـار طـبيعى است كه ام البنين نزد پروردگار مقرب باشد؛ زيرا در راه خدا و استوارى دين حق ، فرزندان و پاره هاى جگر خود را خالصانه تقديم داشت .

مولود بزرگ

نـخـسـتـيـن فـرزنـد پـاك بـانـو ام البـنـيـن ، سـالار بـزرگـوارمـان ابـوالفـضـل العـبـاس ( عـليـه السـّلام ) بـود كـه بـا تـولدش ، مـديـنـه بـه گـُل نـشـسـت ، دنيا پرفروغ گشت و موج شادى ، خاندان علوى را فراگرفت . ((قَمَرى )) تـابـنـاك بـه ايـن خـانـدان افـزوده شـده بـود و مـى رفـت كـه بـا فضايل و خون خود، نقشى جاودانه بر صفحه گيتى بنگارد.
هـنـگامى كه مژده ولادت عباس به اميرالمؤ منين ( عليه السّلام ) داده شد، به خانه شتافت ، او را در برگرفت ، باران بوسه بر او فرو ريخت و مراسم شرعى تولد را درباره او اجـرا كـرد. در گوش راستش اذان و در گوش چپ اقامه گفت . نخستين كلمات ، بانگ روحبخش تـوحـيـد بـود كـه بـه وسـيـله پدرش پيشاهنگ ايمان و تقوا در زمين ، بر گوشش نشست و سرود جاويدان اسلام ، جانش را نواخت :((اللّه اكبر... لا اله الاّ اللّه )). اين كلمات كه عصاره پـيـام پـيـامبران و سرود پرهيزگاران است ، در اعماق جان عباس جوانه زد، با روحش عجين شـد و بـه درخـتـى بـارور از ايمان بدل شد تا آنجا كه در راه بارورى هميشگى آن ، جان بـاخـت و خـونـش را بـه پـاى آن ريـخـت . در هـفتمين روز تولد نيز بنا به سنّت اسلامى ، حـضرت ، سر فرزند را تراشيد، همسنگ موهايش ، طلا (يا نقره ) به فقيران صدقه داد و هـمـان گـونـه كـه نـسـبـت بـه حـسـنـيـن ( عـليـهـمـا السـّلام ) عمل كرده بود، گوسفندى به عنوان عقيقه ذبح كرد.

سال تولد

برخى از محققان برآنند كه حضرت ابوالفضل العباس ( عليه السّلام ) در روز چهارم ماه شعبان سال 26 هجرى ديده به جهان گشود. (8)

نامگذارى

امـيـرالمـؤ مـنـيـن ( عـليـه السـّلام ) از پـس پرده هاى غيب ، جنگاورى و دليرى فرزند را در عرصه هاى پيكار دريافته بود و مى دانست كه او يكى از قهرمانان اسلام خواهد بود، لذا او را عـبـاس (دُژم : شـيـر بـيـشـه ) (9) نـامـيـد؛ زيـرا در بـرابـر كـژيـهـا و بـاطـل ، ترشرو و پرآژنگ بود و در مقابل نيكى ، خندان و چهره گشوده . همان گونه كه پـدر دريـافـتـه بـود، فـرزنـدش در مـيـاديـن رزم و جـنـگـهـايـى كـه بـه وسـيـله دشـمنان اهـل بيت ( عليهم السّلام ) به وجود مى آمد، چون شيرى خشمگين مى غرّيد، گردان و دليران سـپـاه كـفر را درهم مى كوفت و در ميدان كربلا تمامى سپاه دشمن را دچار هراس مرگ آورى كرد. شاعر درباره حضرتش مى گويد:
((هـراس از مـرگ ، چـهـره دشـمـن را درهـم كـشـيده بود، ليكن عباس در اين ميان خندان و متبسم بود)). (10)

كنيه ها

به حضرت عباس ، اين كنيه ها را داده بودند:
1 ـ ابوالفضل :
از آنـجـا كـه حـضـرت را فـرزنـدى بـه نـام ((فـضـل )) بـود، او را بـه ((ابـوالفـضـل )) كـنـيـه داده بـودنـد. شـاعـرى در سـوگ ايـشـان مـى گـويـد: ((اى ابـوالفـضـل ! اى بـنـيانگذار فضيلت و خويشتندارى ! ((فضيلت )) جز تو را به پدرى نپذيرفت )). (11)
ايـن كـنـيـه بـا حـقـيـقـت وجـودى حضرت هماهنگ است و او اگر به فرض ‍ فرزندى به نام فـضـل نـداشـت ، بـاز بـه راستى ابوالفضل (منبع فضيلت ) بود و سرچشمه جوشان هر فـضـيـلتـى بـه شـمـار مـى رفـت ؛ زيـرا در زنـدگـى خـود بـا تـمـام هستى به دفاع از فضايل و ارزشها پرداخت و خون پاكش را در راه خدا بخشيد.
حـضرت پس از شهادت ، پناهگاه دردمندان شد و هركس با ضميرى صاف او را نزد خداوند شفيع قرار داد، پروردگار رنج و اندوهش را برطرف ساخت .
2 ـ ابوالقاسم :
حضرت را فرزند ديگرى بود به نام ((قاسم ))، لذا ايشان را ((ابوالقاسم )) كنيه داده بـودنـد. بـرخـى از مـورخـان مـعـتـقـدنـد قـاسـم هـمـراه پـدر و در راه دفـاع از ريـحـانـه رسول اكرم در سرزمين كربلا به شهادت رسيد و پدر، او را در راه خدا فدا كرد.

القاب

مـعـمـولاً القـاب ، ويـژگـيـهـاى نـيـك و بـد آدمى را مشخص مى سازد و هر كس را بر اساس خـصـوصـيـتـى كـه دارد لقـبـى مـى دهـنـد. ابـوالفـضل را نيز به سبب داشتن صفات والا و گرايشهاى عميق اسلامى ، لقبهايى داده اند، از آن جمله :
1 ـ قمر بنى هاشم :
حـضـرت عـبـاس بـا رخـسـار نـيـكـو و تـلا لؤ چـهـره ، يـكـى از آيـات كـمـال و جـمـال بـه شـمار مى رفت ، لذا او را قمر بنى هاشم لقب داده بودند. در حقيقت نه تـنـهـا قـمـر خـاندان گرامى علوى بود، بلكه قمرى درخشان در جهان اسلام به شمار مى رفـت كه بر راه شهادت پرتو افشانى مى كرد و مقاصد آن را براى همه مسلمانان آشكار مى نمود.
2 ـ سقّا:
از بـزرگـتـرين و بهترين القاب حضرت كه بيش از ديگر القاب مورد علاقه اش ‍ بود، ((سـقـّا)) مـى بـاشـد. پـس از بـسـتـن راه آب رسـانـى بـه تـشـنـگـان اهـل بـيت ( عليهم السّلام ) به وسيله نيروهاى فرزند مرجانه ، جنايتكار و تروريست ، جهت از پا درآوردن فرزندان رسول خدا( صلّى اللّه عليه و آله ) قهرمان اسلام ، بارها صفوف دشـمـن را شـكـافـت و خـود را بـه فـرات رسـانـد و تـشـنـگـان اهل بيت و اصحاب امام را سيراب ساخت كه تفصيل آن را هنگام گزارش شهادت حضرت بيان خواهيم كرد.
3 ـ قهرمان علقمى :
((عـلقـمـى )) نام رودى بود كه حضرت بر كناره آن به شهات رسيد و به وسيله صفوف به هم فشرده سپاه فرزند مرجانه ، محافظت مى شد تا كسى از ياران حضرت اباعبداللّه را يـاراى دسـتـيـابـى بـه آب نـبـاشـد و هـمـراهـان امـام و اهـل بـيـت ايـشـان تـشنه بمانند. حضرت عباس با عزمى نيرومند و قهرمانى بى نظير خود تـوانـسـت بـارهـا به نگهبانان پليد علقمى حمله كند، آنان را درهم شكند و متوارى سازد و پـس از بـرداشـتـن آب ، سربلند بازگردد. در آخرين بار، حضرت در كنار همين رود، به شهادت رسيد، لذا او را ((قهرمان علقمى )) لقب دادند.
4 ـ پرچمدار:
از القاب مشهور حضرت ، پرچمدار (حامل اللواء) است ؛ زيرا ايشان ارزنده ترين پرچمها؛ پرچم پدر آزادگان ؛ امام حسين ( عليه السّلام ) را در دست داشتند.
حضرت به دليل مشاهده تواناييهاى نظامى فوق العاده در برادر خود، پرچم را تنها به ايـشـان سـپـردنـد و از ميان اهل بيت و اصحاب ، او را نامزد اين مقام كردند؛ زيرا در آن هنگام سپردن پرچم سپاه از بزرگترين مقامهاى حساس در سپاه به شمار مى رفت و تنها دلاوران و كارآمدان ، بدين امتياز مفتخر مى گشتند. حضرت عباس نيز پرچم را با دستانى پولادين برفراز سر برادر بزرگوارش به اهتزاز درآورد و از هنگام خروج از مدينه تا كربلا، همچنان در دست داشت . پرچم از دست حضرت به زمين نيفتاد مگر پس از آنكه دو دست خود را فدا كرد و در كنار رود علقمى به خاك افتاد.
5 ـ كبش الكتيبه :
لقبى است كه به بالاترين رده فرماندهى سپاه به سبب حسن تدبير و دلاورى كه از خود نـشـان مى دهد و نيروهاى تحت امر خود را حفظ مى كند، داده مى شود. اين نشان دليرى ، به دليل رشادت بى مانند حضرت عباس در روز عاشورا و حمايت بى دريغ از لشكر امام حسين ( عـليـه السـّلام ) بـدو داده شـده اسـت . ابـوالفـضل در اين روز، نيرويى كوبنده در سپاه بـرادر و صـاعـقـه اى هـولنـاك بـر دشـمـنـان اسـلام و پـيـروان باطل بود.
6 ـ سپهسالار: (12)
لقـبـى است كه به بزرگترين شخصيت فرماندهى و ستاد نظامى داده مى شود. و حضرت را به سبب آنكه فرمانده نيروهاى مسلح برادر در روز عاشورا بود و رهبرى نظامى لشكر امام را بر عهده داشت ، اين گونه لقب داده اند.
7 ـ حامى بانوان :
از القاب مشهور حضرت ابوالفضل ، ((حامى بانوان (حامى الظعينه ))) است . ((سيد جعفر حلى )) در قصيده استوار و زيباى خود در سوگ حضرت به اين نكته چنين اشاره مى كند:
((حـامـى الظـعينه كجا، ربيعه كجا، پدر حامى الظعينه ، امام متقيان كجا و مُكَدَّم كجا)). (13)
بـه دليـل نـقـش حـسـاس حـضـرت در حـمـايـت از بـانـوان حـرم و اهـل بـيـت نـبوت ، چنين لقبى به حضرت داده شده است . ايشان تمام تلاش خود را مصروف بـانوان رسالت و مخدرات اهل بيت نمود و فرود آوردن از هودجها يا سوار كردن به آنهارا به عهده داشت و در طى سفربه كربلا اين وظيفه دشوار را به خوبى انجام داد.
لازم به ذكر است كه اين لقب را به يكى از جنگاوران و دلاوران عرب به نام ((ربيعة بن مـُكـَدَّم .)) كـه در راه دفـاع از هـمـسـرش ، شـجاعت بى نظيرى از خود نشان داد، داده بودند. (14)
8 ـ باب الحوائج :
يـكـى از مشهورترين و آشناترين لقبهاى ابوالفضل (عليه السلام ) در ميان مردم ((باب الحوائج )) است .
آنـان بـه ايـن مـطـلب يقين دارند كه دردمند و نيازمندى قصد حضرت را نمى كند، مگر آنكه خـداونـد حـاجـت او را بـرآورده و درد و اندوهش را برطرف مى سازد و گره مشكلات او را مى گـشـايـد. پـسـرم ((مـحمد حسين )) نيز قصد درِ خانه حضرت كرد و رفع مشكلاتش را از او خواستار شد كه دعايش برآورده شد و خداوند رنج و اندوهش را برطرف ساخت .
ابـوالفـضـل نـسـيـمـى از رحـمـتـهـاى الهـى ، درِ رحـمـتـى از درهـايـش و وسـيـله اى از وسايل اوست و او را نزد خداوند منزلتى والاست . اين موقعيت ، نتيجه جهاد خالصانه در راه خـدا و دفـاع از آرمـانـهـا و اعـتـقـادات اسـلامى و پشتيبانى از سالار شهيدان در سخت ترين شرايط است ؛ دفاع از ريحانه رسول خدا تا آخرين مرحله و جانبازى در راه اهداف مقدسش . ايـنـها برخى از لقبهاى حضرت است كه ويژگيهاى شخصيت بزرگ و صفات نيك و مكارم اخلاق او را بازگو مى كند. (15)

شمايل

حضرت آيتى از جمال و زيبايى بود. رخساره اش زيبا، چهره اش پرشكوه ، اندامش متناسب و نـيـرومـنـد بـود كـه آثـار دليـرى و شـجاعت را به خوبى نمايان مى ساخت . راويان او را خـوبـرو و زيبا وصف كرده اند و گفته اند: ((رشادت اندام و قامت ايشان به حدى بود كه بـر اسـب نـيـرومـنـد و بـزرگـى مـى نـشـسـت ، ليـكـن در هـمـان حال پاهايش بر زمين خط مى انداخت )). (16)

به خدا مى سپارمت :

قـلب مـادر آكـنـده از مـحـبت به عباس و از زندگى نزد او عزيزتر و گراميتر بود. مادر از چشم حسودان بر او مى ترسيد كه مبادا به او آسيبى برسانند و رنجورش ‍ كنند، لذا او را در پناه خداوند متعال قرار مى داد و ابيات زير را درباره اش ‍ مى سرود:
((فـرزنـدم را از چـشـم حـسـودان نشسته و ايستاده ، آينده و رونده ، مسلمان و منكر، بزرگ و كوچك و زاده و پدر در پناه خداوند يكتا قرار مى دهم )). (17)

با پدر

امام اميرالمؤ منين حال فرزند خود را در كودكى بشدت رعايت مى كرد و عنايتى خاص به او داشـت ، خـصـوصـيـات ذاتـى مـبـتنى بر ايمان و ارزشهاى عميق انسانى خود را به فرزند مـنـتقل مى كرد و در چهره فرزندش قهرمانى از قهرمانان اسلام را مشاهده مى كرد كه براى مسلمانان صفحات درخشانى از سرافرازى و كرامت به يادگار خواهد گذاشت . اميرالمؤ منين پسر را غرق بوسه مى كرد و فرزند، عواطف و قلب پدر را مسخّر كرده بود.
مـورخـان نـقـل مـى كـنـند كه : ((روزى اميرالمؤ منين ، عباس را در دامان خود گذاشت ، فرزند آسـتـيـنهايش را بالا زد و امام در حالى كه بشدت مى گريست به بوسيدن ساعدهاى عباس پرداخت . ام البنين حيرت زده از اين صحنه ، از امام پرسيد:
ـ چرا گريه مى كنى ؟
حـضـرت بـا صـدايـى آرام و اندوه زده پاسخ داد: به اين دو دست نگريستم و آنچه را بر سرشان خواهد آمد به ياد آوردم .
ام البنين شتابان و هراسان پرسيد: چه بر سر آنها خواهد آمد؟
حضرت با آوايى مملوّ از غم و اندوه و تاءثر گفت : آنها از ساعد قطع خواهند شد)).
ايـن كـلمـات چـون صـاعـقه اى بر ام البنين فرود آمد و قلبش را ذوب كرد و با دهشت و به سرعت پرسيد:
ـ ((چرا قطع مى شوند؟))
امـام بـه او خـبـر داد كـه فرزندش در راه يارى اسلام و دفاع از برادرش ، حافظ شريعت الهـى و ريحانه رسول اللّه ( صلّى اللّه عليه و آله ) دستانش قطع خواهند شد. ام البنين بـه شـدت گـريـست و زنان همراه او نيز در غم و رنج و اندوهش شريك شدند. (18)
سـپـس ام البـنـيـن بـه دامـن صـبـر و بردبارى چنگ زد و خداى را سپاس گفت كه فرزندش فدايى سبط گرامى رسول خدا( صلّى اللّه عليه و آله ) و ريحانه او خواهد بود.

رشد

ابـوالفـضـل العـبـاس ، از بالندگى شايسته اى برخوردار بود و كمتر انسانى از چنين امـكـان رشـدى بـرخـوردار مى گردد. حضرت در سايه پدرش ، (پرچمدار عدالت اجتماعى بـر روى زمـيـن ) رشـد كـرد و از عـلوم ، تقوا، گرايشهاى والا و عادات پاكيزه او بهره مند گـشـت ، تا آنكه در آينده نمونه كامل و تصويرى گويا از امام متقيان باشد. مادرش بانو فـاطـمـه نـيـز در تـربـيـت فـرزنـد اهـتـمـامـى شـايـسـتـه داشـت و بـذر هـمـه صـفـات كمال و فضايل و خدادوستى را در زمين بكر وجود فرزند كاشت ، كه بر اثر آن ، حضرت عباس در تمام زندگى خود، طاعت خدا و جلب مرضات او را در سرلوحه كار خود قرار داد.
ابـوالفـضـل ، مـلازم بـرادرانـش ريـحـانـه و دو سـبـط گـرامـى رسول اكرم ( صلّى اللّه عليه و آله ) حسن و حسين ( عليهما السّلام ) سروران جوانان بهشت بـود و از آنـان اصـول فـضـيـلت و بـنيادهاى آداب والا را فراگرفت . مخصوصاً هماره با بـرادرش سـيـدالشـهـداء بـود و در سـفـر و حـضر از او جدا نمى شد و از رفتار برادرش بشدت اثر گرفت و الگوهاى رفتارى او را در جان خود استوار ساخت و صفات نيك او را در خود متمثل كرد تا آنجا كه جلوه اى كامل از برادر در خصوصيات و ديدگاههايش شد. امام نـيـز كـه مـحـبـت بـى شـائبـه و جـانـبـازى او را نـيـك دريـافـتـه بـود او را بـر هـمـه اهل بيت خود مقدم مى داشت و خالصانه به او محبت مى ورزيد.
الگـوهـاى تـربـيـتـى والاى ابوالفضل العباس ، او را به سطح مصلحان بزرگ بشريت رساند، مصلحانى كه با جانبازيهاى والا و تلاشهاى مستمر براى نجات بشريت از ذلّت و بندگى و احياى آرمانهاى بلند انسانى ، مسير تاريخ را عوض ‍ كردند.
ابـوالفـضـل از همان آغاز، آموخت كه در راه اعلاى كلمه حق و برافراشتن پرچم اسلام ـ كه خـواهـان آزاد كـردن اراده انسانى و ايجاد جامعه برينى است كه عدالت ، محبت و فداكارى و ازخودگذشتگى بر آن حاكم باشد جان بازى كند. اين اعتقادات بزرگ در جان عباس ريشه داشت و با هستى اش عجين شده بود تا آنجا كه با تمام قوا در راه آنها پيكار كرد. طبيعى بود كه چنين باشد؛ زيرا پدرش ‍ اميرالمؤ منين ( عليه السّلام ) و برادرانش ، حسن و حسين ( عـليـهـمـا السـّلام ) نـهـال ارزشـهـا را در جـانـش ‍ غـرس كـرده بودند؛ بزرگوارانى كه مشعل حرّيت و كرامت را در دست گرفتند و افقهاى روشنى براى ملتهاى روى زمين گشودند، تـا آزادى و كرامت خود را باور كنند و حق و عدالت و ارزشهاى والاى انسانى بر آنان حاكم باشد.

پي نوشت :

1- يـلاعـب اطـراف الا سـنـة عامر فراح له حظ الكتائب اجمع
2- يـا واهـب الخـيـر الجزيل من سعة نحن بنو ام البنين الاربعة
ونحن خير عامر بن صعصعة المطعمون الجفنة المدعدعة
الضـاربـون الهـام وسـط الحـيـصـعة اليك جاوزنا بلاداً مسبعة
تـخـبـر عـن هـذا خـبـيـراً فـاسـمـعـه مـهـلاً ابـيـت اللعـن لاتاءكل معه
3- شـرّد بـرحـلك عـنـي حيث شئت ولا تكثر علىَّ ودع عنك الاباطيلاً
قـد قـيـل ذلك ان حـقـاً و ان كـذبـاً فـما اعتذارك في شي ء اذا قيلاً
4- قـمـر بنى هاشم ، ص 11ـ13. محقق بزرگ شيخ عبدالواحد مظفر در كتاب خود ((بـطـل العـلقـمـي )) به تفصيل درباره اين خاندان گرامى و باقيات صالحات آنان سخن رانده است .
5- تنقيح المقال ، ج 2، ص 128.
6- تنقيح المقال ، ج 2، ص 128.
7- دو زن كـه يـك شـوهـر داشـتـه بـاشـند هركدام هووى ديگرى ناميده مى شود؛ فرهنگ عميد، ج 2 .
8- قمر بنى هاشم .
9- منتهى الارب .
10- عـبـسـت وجـوه القـوم خـوف المـوت والعباس فيهم ضاحك متبسّم
11- ابـا الفـضـل يـا مـن اسـّس الفضل والابا ابى الفضل الاّ ان تكون له ابا
12- در مـتـن ((فـرهـنـگ عـمـيـد)) آمـده اسـت كـه امـروزه مـعـادل ((سـرتـيـپ )) در فـارسـى اسـت ، لذا ((سـپـهـسـالار)) كـه در عـربـى معادل تقريبى ((لواء)) است ارجح به نظر رسيد ـ م .
13- حـامـى الظـعينة اين منه ربيعة ام اين من علّيا ابيه مُكرم
14- در عـقـد الفـريـد، ج 3، ص 331 چنين آمده است : ((دُرَيد بن الصمه )) همراه گروهى از دلاوران بنى جشم به قصد يورش به بنى كنانه وارد وادى اخرم كه به آنان تـعـلّق داشـت ، شـدنـد. در كناره وادى مردى را با همسرش ديدند، پس ((دريد)) به يكى از يـارانـش دستور داد كه برود و آن زن را بياورد. سوار، خود را به آن مرد رساند و گفت : ((زن را واگذار و جانت را نجات ده )). آن مرد افسار شتر را رها كرد و به زن گفت :
سيرى على رسلك سير الا من
سير دراج ذات جاش طامن
ان التاءنى دون قرنى شائنى
ابلى بلائى فاخبرى وعاينى
((بـا ايـمـنـى و اطـمـيـنـان خـاطـر و دلى اسـتـوار راه خـودت را ادامـه بـده و دل مـشـغـول مـبـاش . كـوتـاه آمـدن در بـرابـر حريفم ننگ آور است ، از اين آزمون سرافراز بيرون خواهم آمد، پس ‍ خبر بگير و بنگر)). سپس به سوار حمله كرد و او را از پا درآورد و اسـبـش را بـه زن داد. ((دريد)) ديگرى را فرستاد تا ببيند چرا سوار اوّلى نيامد و همين كـه بـدانـجـا رسـيـد و صـحنه را مشاهده كرد، آن مرد را صدا زد، او نيز افسار مركب زن را واگذاشت و به سويش ‍ بازگشت در حالى كه ابيات زير را مى خواند:
خل سبيل الحرة المنيعة
انك لاق دونها ربيعة
في كفه خطية منيعة
اولا فخذها طعنة سريعة
والطعن منى فى الورى شريعة
ماذا ترى من شيئم عابس
اءما ترى الفارس بعد الفارس
ارداهما عامل رمح يابس
((راه زن آزاد و پاكدامن را بازبگذار كه قبل از دستيابى بر او، با ربيعه طرف هستى كه در دسـتـش نـيـزه اى بـازدارنـده اسـت . نـخـست ضربتى سريع بگير كه ضربتهاى من در پيكرها فرورونده است ))، بر او حمله كرد و او را نيز از پادرآورد.
چندى كه گذشت ، دريد سومين شخص را براى خبرگيرى از سرنوشت آن دو تن فرستاد. سـوار هـمـيـن كـه به صحنه نبرد رسيد، دو يار از پا افتاده خود را ديد و آن مرد را مشاهده كـرد كـه نـيـزه خـود را بـه دنبال مى كشد. شوهر زن كه سوار را ديده بود، به همسرش ‍ گفت : ((راه خانه ها را پيش بگير))، سپس متوجه سوار شد و گفت :
((از شـيـرى خـشـمـگـين چه انتظارى دارى ؟! آيا سوار را پس از سوار ديگر نمى بينى كه نـيـزه اى خـشـك آنـان را از پا انداخت ؟)) و بر او حمله برد و او را از پا درآورد و نيزه اش ‍ شـكست . دريد در انديشه يارانش فرو رفت و پنداشت آن سه تن ، مرد را كشته و همسرش ‍ را بـا خـود بـرده انـد. پـس به دنبال آنان راه افتاد و به جايى رسيد كه آنان كشته شده بودند. خود را به ربيعه كه در حال نزديك شدن به قبيله اش بود رساند و به او گفت : ((شـخـصى مانند تو نبايد كشته شود و با تو نيزه اى نمى بينم . سواران خشمگين هستند پس نيزه ام را بگير تا من برگردم و ياران را از حمله به تو بازدارم )).
((دريـد)) خـود را بـه يـارانـش رسـانـد و گـفـت : ((صـاحـب زن بـه حمايت از او برخاست ، يارانتان را كشت و نيزه ام را گرفت . ديگر شما را بر او دسترسى نيست ))، آنان نيز راه خود پيش گرفتند. دريد، در اين باره ابيات زير را سرود:
مـا ان رايـت ولاسـمـعـت بـمـثـله
حـامـى الظـعـيـنـة فـارسـا لم يقتل
اردى فـوارس لم يـكـونـوا تـهـزة
ثـم اسـتـمـر كـانـه لم يـفعل
فـتـهـلك تـبـدو اسـرة وجـهـه
مثل الحسام جلته كف الصيقل
يـزجـى طـعـيـنـة ويـسـحـب رمـحـه
مثل البغات خشين وقع الجندل
((چـون او، حـمـايـتـگرى نديده و نشنيده ام اسوارى كه چنين به حمايت همسر بپردازد و زنده بـمـانـد، دلاورانـى نـيـرومـنـد را مـى كـُشـد سـپـس راه خـود را دنـبـال مـى كـنـد گـويـى اتـّفـاقـى نـيـفـتـاده و چـهـره اش چـون شـمـشـيـر صـيـقل داده مى درخشد، رقبايش را چون پرندگانى خرد و بى مقدار كه از جنگ هراس دارند با قدرت به خاك مى اندازد و نيزه اش را پس خود مى كشد)).
15- بـراى حـضـرت تـا شـانـزده لقـب بـرشـمـرده انـد (ر . ك : تـنـقـيـح المقال ، ج 2، ص 128).
16- مقاتل الطالبيين .
17- المنمق في اخبار قريش ، ص 437:
اعـيـذه بـالواحـد مـن عـيـن كل حاسد
قائمهم والقاعد مسلمهم والجاحد
صادرهم والوارد مولدهم والوالد
18- قمر بنى هاشم ، ص 19.

منبع: کتاب زندگانی حضرت ابوالفضل العباس



+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 8:5  توسط رجبعلی مجتبوی  | 

صیدی چنین

 

ای کاش حرمله ان سه شعبه تیر نداشت     یا می شکست دستش که بر کمان گذاشت

با  این  همه  شقاوت و تعجیل  صیاد           کاش روی دست حسین صیدی چنین نداشت

                                                                                                                مجتبوی

بشکسته باد دستی که زد تیر بر گلویت     ان لحظه ای که پدر بوسه زد به رویت

صیاد شقی به تماشا نشسته بود           نگذاشت که پدر بوسه زند بر گلویت

                                                                                                     مجتبوی

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 7:41  توسط رجبعلی مجتبوی  | 

ابو الحسن علی ابن الحسین

ابوالحسن علي بن الحسين الاكبر سلام الله عليه

مادر آنجناب ليلي بنت ابي مره بن عروه بن مسعود ثقفي است، و عروه بن مسعود يكي از سادات اربعه در اسلام و از عظماي معروفين است و او را مثل صاحب يس و شبيه‌ترين مردم به عيسي بن مريم گفته‌اند. و علي اكبر عليه السلام جواني خوش صورت و زيبا در طلاقت لسان و صباحت رخسار و سيرت و خلقت اشبه مردم بود به حضرت رسالت صلي الله عليه و آله شجاعت از علي مرتضي عليه السلام داشت، و به جميع محامد و محاسن معروف بود چنانكه ابوالفرج از مغيره روايت كرده كه يك روز معاويه در ايام خلافت خويش گفت سزاوارتر مردم به امر خلافت كيست؟ گفتند جز تو كسي را سزاوارتر ندانيم، معاويه گفت نه چنين است بلكه سزارواتر براي خلافت علي بن الحسين عليه السلام است و جدش رسول خدا صلي الله عليه و آله است، و جامع است شجاعت بني هاشم و سخاوت بني اميه و حسن منظر و فخر و فخامت ثقيف را.
    
بالجمله آن نازنين جوان عازم ميدان گرديد، و از پدر بزرگوار خود رخصت جهاد طلبيد، حضرت او را اذن كارزار داد. علي عليه السلام چون به جانب ميدان روان گشت آن پدر مهربان نگاه مأيوسانه به آن جوان كرد و بگريست و محاسن شريفش را به جانب آسمان بلند كرد و گفت:
   
اي پروردگار من گواه باش بر اين قوم هنگامي كه به مبارزت ايشان مي‌رود جواني كه شبيه‌ترين مردم است در خلقت و خلق و گفتار با پيغمبر تو، و ما هر وقت مشتاق مي‌شديم به ديدار پيغمبر تو نظر به صورت اين جوان مي‌كرديم، خداوندا بازدار از ايشان بركات زمين را و ايشان را متفرق و پراكنده ساز و در طرق متفرقه بيفكن ايشان را و واليان را از ايشان هرگز راضي مگردان چه اين جماعت ما را خواندند كه نصرت ما كنند چون اجابت كرديم آغاز عداوت نمودند و شمشير مقاتلت بر روي ما كشيدند.
    
آنگاه بر ابن سعد (ملعون) صيحه زد كه چه مي‌خواهي از ما، خداوند قطع كند رحم ترا و مبارك نفرمايد بر تو امر ترا و مسلط كند بر تو بعد از من كسي را كه ترا در فراش بكشد براي آنكه قطع كردي رحم مرا و قرابت مرا با رسول خدا صلي الله عليه و آله مراعات نكردي، پس به صوت بلند اين آيه مباركه را تلاوت فرمود:
  
اِنَّ اللهَ اصْطفي آدمَ وَ نُوحاً وَ الَ اِبراهيمَ وَ الَ عِمرانَ عَلي العالمينَ ذُرِيّهً بَعضُها مِن بَعضٍ وَ اللهُ سَميعٌ علَيمٌ.
  
و از آن سوي جناب علي اكبر عليه السلام چون خورشيد تابان از افق ميدان طالع گرديد و عرصه نبرد را به شعشه طلعتش كه از جمال پيغمبر (ص) خبر مي‌داد منور كرد.
 
لَمّا بَدا بَيْنَ الصُّفُوفِ وَ كبًّرَوُا
  
يُوْمي اِلَيْه بِها وَ عَيْنَ تَنْظُروُا
 
 ذَكَروُا بِطَلْعَتِهِ النَّبِيَّ فَهَلَّلوُا
 
فَافْتَنَّ فيهِ النّاظِروُنَ فَاِصْبَعٌ
  
پس حمله كرد، و قوت بازويش كه تذكره شجاعت حيدر صفدر مي‌كرد در آن لشكر اثر كرد و رجز خواند:
   
نَحْنُ وَ بَيْتِ اللهِ اَوْلي بِالنَّبِي
 
ضَرْبَ غُلامٍ هاشِميِ عَلوِيّ
  
تَاللهِ لايَحْكُمُ فينَا ابْنُ الدَّعي
 
 اَنَا عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيًّ
  
اَضْرِبُكُمْ بِالسَّيْفِ حَتّ يَنْثَي
  
وَلا يَزالُ الْيَوْمَ اَحْمي عْنَ اَبي
   
همي حمله كرد و آن لئيمان شقاوت انجام را طعمه شمشير آتشبار خود گردانيد. بهر جانب كه روي مي‌كرد گروهي را به خاك هلاك مي‌افكند، آنقدر از ايشان كشت تا آنكه صداي ضجه و شيون از ايشان بلند شد، و بعضي روايت كرده‌اند كه صد و بيست تن را به خاك هلاك افكند. اين وقت حرارت آفتاب و شدت عطش و كثرت جراحت و سنگيني اسلحه او را به تعب درآورد، علي اكبر عليه السلام از ميدان به سوي پدر شتافت. عرض كرد كه اي پدر تشنگي مرا كشت و سنگيني اسلحه مرا به تعب عظيم افكند آيا ممكن است كه بشربت آبي مرا سقايت فرمايي تا در مقاتله با دشمنان قوتي پيدا كنم؟ حضرت سيلاب اشك از ديده باريد و فرمود واغوثاه اي فرزند مقاتله كن زمان قليلي پس زود است كه ملاقات كني جدت محمد صلي الله عليه و آله را پس سيراب كند ترا به شربتي كه تشنه نشوي هرگز و در روايت ديگر است كه فرمود اي پسرك من بياور زبانت را پس زبان علي را در دهان مبارك گذاشت و مكيد و انگشتر خويش را بدو داد و فرمود كه در دهان خود بگذار و برگرد به جهاد دشمنان.
  
فَاِنّي اَرْجُوانّضك لاتُمْسي حَتّي يَسْقيكَ جَدُّكَ بِكَاْسِهِ الاَوْفي شَرْبَهً لاتَظْمَا بَعْدَها اَبَداً
  
پس جناب علي اكبر عليه السلام دست از جان شسته و دل بر خدا بسته به ميدان برگشت و اين رجز خواند:
 
وَ ظَهَرَتْ مِنْ بَعْدِها مَصادِق
 
جُمُوعَكُمْ اَوْ تُعْمَدَ الْبَوارِقُ
  
 الْحَرْبُ قَدْ باَنَتْ لَهاض الْحَقايِقُ
 
وَاللهِ رَبّ الْعَرْشِ لانُفارِقُ
 
پس خويشتن را در ميان كفار افكند و از چپ و راست همي زد و همي كشت تا هشتاد تن را به درك فرستاد، اين وقت مره بن منقذعبدي لعين فرصتي به دست كرده شمشيري بر فرق همايونش زد كه فرقش شكافته گشت و از كارزار افتاد. و موافق روايتي مره بن منفذ چون علي اكبر عليه السلام را ديد كه حمله مي‌كند و رجز مي‌خواند، گفت گناهان عرب بر من باشد اگر عبور اين جوان از نزد من افتاد پدرش را به عزايش نشانم، پس همينطور كه جناب علي اكبر عليه السلام حمله مي‌كرد به مره به منقذ برخورد مره لعين نيزه بر آن جناب زد و او را از پا در آورد. و به روايت سابقه پس سواران ديگر نيز علي (ع) را به شمشيرهاي خويش مجروح كردند تا يك باره توانائي از او برفت دست در گردن اسب در آورد و عنان رها كرد اسب او را در لشكر اعداء از اين سوي بدان سوي مي‌برد و بهر بيرحمي كه عبور مي‌كرد زخمي بر علي (ع) مي‌زد تا اينكه بدنش را با تيغ پاره پاره كردند. وَ قالَ اَبٌوالْفَرَجُ وَ جَعَلَ يَكرُّ كَرَّه بَعْدَ كَرَّهٍ حَتّي رُمِيَ بِسَهْمٍ فَوَقَعَ في حَلْقِهِ فَخَرَقَهُ وَ اَقْبَلَ يَنْقَلِبُ في دَمِهِ.
    
و به روايت ابوالفرج همينطور كه شهزاده حمله مي‌كرد بر لشكر تيري به گلوي مباركش رسيد و گلوي نازنينش را پاره كرد. آن جناب از كار افتاد و در ميان خون خويش مي‌غلطيد و در اين اوقات تحمل مي‌كرد، تا آنگاه كه روح به گودي گلوي مباركش رسيد و نزديك شد كه به بهشت عنبر سرشت شتابد صدا بلند كرد: يا اَبَتاه عَلَيْكَ مِنّيِ السًّلامُ هذا جَدّي رَسُولُ اللله يَقْرَؤُكَ السَّلام وَ يَقُولُ عَجّلِ الْقُدُومَ اِلَيْنا.
    
و به روايت ديگر ندا كرد: يا اَبَتاه هذا جَديّ رَسُولُ اللهِ صَلّي اللهُ عَلَيْهِ وَ الِهِ قَدْسَقاني بِكَاْسِهِ الاَوْفي شَرْبَه لااَضْمَأ بَعْدَها اَبَداً وَ هُوَ يَقُولُ العَجَلَ العَجَلَ فَاِنَّ لَكَ كَاساً مَذْخوُرَه حَتّي تَشْرِيَهَا السّاعَه. يعني اينك جد من رسول خدا صلي الله عليه و آله حاضر است و مرا از جام خويش شربتي سقايت فرمود كه هرگز پس از آن تشنه نخواهم شد و مي‌فرمايد: اي حسين تعجيل كن در آمدن كه جام ديگر از براي تو ذخيره كرده‌ام تا در اين ساعت بنوشي پس حضرت سيدالشهداء عليه السلام بالاي سر آن كشته تيغ ستم و جفا آمد، به روايت سيد بن طاوس صورت بر صورت او نهاد: شاعر گفته:
  
شد جهان تار از قرآن ماه و مهر
 
گفت كاي باليده سر و سرفراز
 
كايمن از صياد تيرانداز نيست
 
من در اين وادي گرفتار الم
  
چهر عالمتاب بنهادش به چهر
  
سر نهادش بر سر زنواي ناز
 
اين بيابان جاي خواب ناز نيست
 
تو سفر كردي و آسودي ز غم
  
و فرمود خدا بكشد جماعتي را كه ترا كشند، چه چيز ايشان را جري كرده كه از خدا و رسول نترسيدند و پرده حرمت رسول را چاك زدند، پس اشگ از چشمهاي نازنينش جاري شد و گفت: اي فرزند عَلَي الدُنيا بَعَدَكَ العفَا بعد از تو خاك بر سر دنيا و زندگاني دنيا.
  
شيخ مفيد ره فرموده اين وقت حضرت زينب سلام الله عليها از سراپرده بيرون آمد و با حال اضطراب و سرعت به سوي نعش جناب علي اكبر مي‌شتافت و ندبه بر فرزند برادر مي‌كرد، تا خود را به آن جوان رسانيد و خويش را بر روي او افكند، حضرت سر خواهر را از روي جسد فرزند خويش بلند كرد و به خيمه‌اش بازگردانيد و رو كرد به جوانان هاشمي و فرمود كه برداريد برادر خود را پس جسد نازنينش را از خاك برداشتند و در خيمه‌اي كه در پيش روي آن جنگ مي‌كردند گذاشتند.
  
مؤلف گويد: كه در باب حضرت علي اكبر عليه السلام دو اختلافست.
   
يكي آنكه در چه وقت شهيد گشته، شيخ مفيد و سيد بن طاوس و طبري و ابن اثير و ابوالفرج و غيره ذكر كرده‌اند كه اول شهيد از اهل بيت عليهم السلام علي اكبر بوده و تاييد مي‌كند كلام ايشان را زيارت شهداء معروفه السَّلامُ عَليكَ يا اَوّل قَتيل مِن نَسْلِ خَير سَليل ولكن بعضي از ارباب مقاتل اول شهيد از اهل بيت را عبدالله بن مسلم گفته‌اند و شهادت علي اكبر را در اواخر شهداء ذكر كرده‌اند.
    
دوم اختلاف در سن شريف آن جنابست كه آيا در وقت شهادت هيجده ساله يا نوزده ساله بوده، و از ‍حضرت سيد سجاد عليه السلام كوچكتر بوده يا بزرگتر و به سن بيست و پنچ سالگي بوده؟ و مابين فحول علماء در اين باب اختلاف است، و ما در جاي ديگر اشاره باين اختلاف و مختار خود را ذكر كرديم و بهر تقدير اين مدتي كه در دنيا بود عمر شريف خود را صرف عبادت و زهادت و اطعام مساكين و اكرام وافدين وسعه در اخلاق و توسعه در ارزاق فرموده به حدي كه در مدحش گفته شده:
 
مِنْ‌مُحْتَفٍ يَمْشي وَلاناعِلٍ
(الابيات)
   
 لَمْ تَرَعَيْنُ نَظَرَتْ مِثْلَهُ
 
و در زيارتش خوانده مي‌شود:
  
اَلسَّلامَ عَلَيْكَ اَيُّهَا الصّدّيقُ وَ الشَّهيدُ الْمُكَرَّمُ وَ السَّيّدُ المُقَدَّمُ الّذَي عاشَ سَعيداً وَ ماتَ شَهيداً وَ‌ذَهَبَ فَقيداً فَلَمْ تَتَمَتَّعْ مِنَ الدُّنْيا اِلاّ بِالْعَمَلش الصّالِحِ وَ لَمْ تَتَشاغَلْ اِلاّ بِالْمَتْجَرش الرّابِحِ.
   
و چگونه چنين نباشد آن جواني كه اشبه مردم باشد به حضرت رسالت پناه صلي الله عليه و آله و اخذ آداب كرده باشد از دو سيد جوانان اهل جنت، چنانچه خبر مي‌دهد از اين مطلب عبارت زيارت مرويه معتبره آن حضرت اّلسَّلامُ عَلَيْكَ يَابْنَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ و آيا والده آن جناب در كربلا بوده يا نبوده؟ ظاهر آنست كه نبوده و در كتب معتبره نيافتم در اين باب چيزي. و اما آنچه مشهور است كه بعد از رفتن علي اكبر عليه السلام به ميدان، حضرت حسين عليه السلام نزد مادرش ليلي رفت و فرمود برخيز و برو در خلوت دعا كن براي فرزندت كه من از جدم شنيدم كه مي‌فرمود دعاي مادر در حق فرزند مستجاب مي‌شود الخ به فرمايش شيخ ما تمام دروغست.

منبع: برگرفته از کتاب منتهی الامال، اثر حاج شیخ عبّاس قمی.

بازگشت

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 16:13  توسط رجبعلی مجتبوی  | 

بچه محله امام رضا

مور می بينيی که شر و با صفایم، بچه محله امام رضایم

زلزله یم حادثه یم بلایم، بچه محله امام رضایم

 

هر روز جمعه دلومه مبندم، به پینجله طلا و ورمگردم

کار و بارم ردیفه با خدایم، بچه محله امام رضا یم

 

به موبگو بیا به قله قاف، اصلا مو ره بذار همونجه علاف!

قرار مرار هر چی بگی مو پایم، بچه محله امام رضایم

 

دروغ ، مرغ نیست میون ما باهم، الان به عنوان مثال تو حرم

چند روزه که تو نخ کفترایم، بچه محله امام رضایم

 

چشم موره گیریفته چنتا کفتر، گفته خودش: چن تا شه خواستی وردر

الان درم خادما ره  مپایم، بچه محله امام رضایم

 

کفتراره که بردم از روگنبد، مرم مو واز تو نخ رفت وآمد

تو نقشه او گنبد طلایم، بچه محله امام رضایم

 

گنبده نصفه شب مده به دستم، او گفته: هر وخ که بیای مو هستم

مویم که قانع و بی ادعایم، بچه محله امام رضایم

 

وخته میبینم توی عالم همه، ازش میگیرن و مگن واز کمه

گنبدشه اگر بده رضایم، بچه محله امام رضایم

 

گنبد وممبد نموخوام باصفا سی ساله پای سفره  ای آقا

منتظر یک ژتون غذایم، بچه محله امام رضایم

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 15:45  توسط رجبعلی مجتبوی  |